گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۵۴

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نمی‌شود کس ازین عبرت انجمن محظوظ

مگر چو شمع‌ کنی دل به سوختن محظوظ

در جنون زن و از کلفت لباس برآ

چه زندگیست‌که باشدکس ازکفن محظوظ

نفس نمانده هنوز از ترانه‌های امل

چو دود شمع خموشی به ما و من محظوظ

جهان قلمرو امن است اگر توان گردید

چو طبع‌کر به اشارت ز هر سخن محظوظ

ز دورگردی تمییز خلق‌کم دیدم

که‌کس نرفته به غربت شد از وطن محظوظ

درین بساط نیفتاد چشم عبرت ما

به رفتنی‌که توان شد ز آمدن محظوظ

ز تردماغی وضع ادب مگوی و مپرس

ز یوسفیم به بوبی ز پیرهن محظوظ

کراست وسوسهٔ هستی از حضور عدم

نشسته‌ایم به خلوت در انجمن محظوظ

ز رقص بسملم این نغمه می‌خورد بر گوش

که عالمی است به این رنگ پر زدن محظوظ

به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل

به حرف و صوت نیابی‌کسی چو من محظوظ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام