گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۹۲

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد

رنگ من و تو چند سبکبال نباشد

تا وانگری رفته‌ای از دیدهٔ احباب

آب آن همه زندانی غربال نباشد

گردن نفرازی‌ که در این مزرع عبرت

چون دانه سری نیست که پامال نباشد

دل را نفریبی به فسونهای تعین

آرایش این آینه تمثال نباشد

عیبی بتر از لاف کمالات ندیدیم

شرمی که لبت تشنهٔ تبخال نباشد

از شکر محبت دل ما بیخبر افتاد

در قحط وفا جرم مه و سال نباشد

امروز گر انصاف دهد داد طبایع

کس منتظر مهدی و دجال نباشد

ای آینه هر سو گذری مفت تماشاست

امید که آهیت به دنبال نباشد

دامان کری گیر و نوای همه بشنو

تا پیش تو صاحب غرضی لال نباشد

خفت مکش از خلق و به اظهار غناکوش

هرچند به دست تو زر و مال نباشد

در هرکف خاکی که فتادیم‌، فتادیم

پهلوی ادب قرعهٔ رمال نباشد

تر می‌کند اندیشهٔ خشکی مژه‌ام را

مغز قلم نرگس من نال نباشد

آزادگی و سیرگریبان چه خیال است

بیدل سر پرواز ته بال نباشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام