گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۱۳

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

دمی ‌که تیغ تو خون مرا بحل ‌گیرد

هجوم ناز سراپای من به دل ‌گیرد

کجاست اشک که در عالم خیال توام

هزار آینه با جلوه متصل‌ گیرد

مزاج عاشق و آسودگی به آن ماند

که شعله رنگ هواهای معتدل ‌گیرد

به حیرت است نگاه ادب‌ سرشت وفا

که شمع خلوت ‌آیینه مشتعل ‌گیرد

بهار عمر و طراوت زهی خیال محال

مگر حیا عرض از طبع منفعل ‌گیرد

کسی برد چو نگه لذت شناسایی

که نقش خویش به هر جلوه مضمحل‌ گیرد

خوشم‌که ناله‌ام امروز خصم خودداری‌ست

چو سرو تا به کی آزادگی به گل گیرد

کفیل وحشت هر ذره‌ام چو شور جنون

کسی که نگذرد از خود مرا خجل گیرد

ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردم

مباد آینه پیش تو نام دل‌گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

.M.FAHIM نوشته:

صفحه گنجور سلامت باشد
اشتباه تایپی که صحیح آن چنین است
**
بهار عمر و طراوت زهی خیال محال
مگر حیا عرق از طبع منفعل ‌گیرد

کانال رسمی گنجور در تلگرام