گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست

در عشق دمِ سرد و دلِ گرمت نیست

گفتم: «برهان مرا ز من، ای همه تو!»

گفتا که کیی تو، خویش را شرمت نیست

مجد همگر

گیرم که به مهر ما دل گرمت نیست

یا خود به مثل وفا و آزرمت نیست

آخر چو ز روی من نمی داری شرم

باری ز حق صحبت من شرمت نیست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه