گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی

ای سرافراز مهتری که به دهر

کس ندیدست چون تو آزاده

دولت از بوستان فضل، ترا

هر زمان تحفه دگر داده

مادر بخت بهر خدمت تو

دختران زاده و فرستاده

نزد من کهتر آمدند امروز

خواجه پیر و کودکی ساده

باده ای چند خورده و کرده

طبع از بهر باده آماده

به کریمی و مهتری بفرست

سیم و نقل و صراحی باده

تا بدان سیم و باده آن کودک

مست خشنود گردد و گاده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون همی شد بخانه آماده

دید مردی براه استاده

وطواط

این ز قصر بقا بیفتاده

عالمت شربت فنا داده

یک جهان مرد و زن بماتم تو

درد و غم را شدند آماده

بسته دل در غم تو و بی تو

[...]

قوامی رازی

آن امیر لطیف آزاده

محترم نفس و محتشم زاده

صدر نیکوخصال گردون قدر

بدر خورشید زاد آزاده

شکر گویان ز جود چون مستان

[...]

حمیدالدین بلخی

چیست آن خوب لعبت ساده؟

نور رخسار دلبران داده

پیش او وقت خویش آید و خوش

بدو روز و دو شب فزون زاده

راست بر گونه پیاله لعل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه