گنجور

شمارهٔ ۸۰ - لغز

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » قصاید
 

چیست‌ آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟

اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند

قوتش زابست و خاک‌، اما چو بادی اندرو

در دمی‌، چون کهربا آتش نمایان میکند

هست یار آذر و چون پور آزر هر زمان

آتش نمرود را چهرش گلستان می‌کند

هست معشوقی مساعد لیک روزی چندبار

درد هجرش دیدهٔ عشاق گریان می‌کند

وین عجب باشدکه آرد تردماغی هجر او

لیک وصلش کام خشک و سینه‌ سوزان می کند

هست چون مؤبد قرین آتش و آتشکده

هم‌زبانی لیک با گبر و مسلمان می کند

در وفاداری ازو ثابت قدم‌تر دوست نیست

تا به روز مرگ یاد از عهد و پیمان می کنند

خانه‌ای داردکه در دالانی و صحنی در آن

بر در آن خانه او خود، کار دربان می کند

هرکس از دالان رود در صحن خانه‌، لیک او

چون رود درصحن‌، سربیرون ز دالان می کند

همدم آتش بود وز آتشش تابش بود

لیک چون آتش بروگیرند افغان می کنند

نیست او غلیانی و سیگاری و چایی ولی

گه تقاضا چای و گه سیگار و غلیان می کند

هست‌ اندر ذات خو‌د خشک‌ و عبوس و زرد و تلخ

لیک قند و نقل و شیرینی فراوان می کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام