بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا
خامش، گرت هزار عروسیست، ور عزا
ای دیو زشتروی، رخ زشت را بشوی
ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
آن غوک سبزپوش برآن برگ پیلگوش
جسته کمین خموش و دو دیده سوی سما
چون زاهدی عنود، به سجادهٔ کبود
برکرده از سجود، سر و روی با خدا
گر بگذرد ز پیشش، پروانهای ضعیف
بر وی کمین گشاید، آن زاهد دغا
بیرنج گیر و دار بیوباردش به قهر
چونان که آدمی را اوبارد اژدها
غوک کبود چهر، شده خیره بر سپهر
خواهد مگر ز مهر، فلک دوزدش قبا
«ای غوک جنگلوک چو پژمرده برگ کوک()»
«خواهی کهچون چگوک بپری سویهوا»
زادی ز مام خود، به یکی رودهٔ دراز
بک بچگان رده شده در آن درازنا
تا باغبان بجنبید، آن روده درگسست
شد خوزهٔ غدیر زکفلیزوان() ملا
زانروده برشدی سر وتن گرد و دم نحیف
چون کرمکان بکردی در برکه آشنا
چون یافتی کمالی آن پوست بفکنی
خردک همی برآید برتنت دست وپا
از برکه اندر آیی نرمک میان خوید
وزکوچکی ز خوید نداند کسی ترا
از آفتاب و باد نگهداردت گیاه
وزکرمکان خرد به پیش آیدت غذا
آموزگار، دهر و پرستارت آفتاب
استارگانت یار و شب و روزت اقربا
در هر زمین و آب که آنجا چراکنی
همرنگ آن زمین فتدت رنگ بر قبا
در خاک تیره، تیره و در خاک زرد، زرد
در جای سبزه سبز و به جای سیه سیا
این جادویی از آنت بیاموخت روزگار
کز شرّ دشمنان منافق شوی رها
دیری بنگذرد که جوان و کلان شوی
در جست و خیزآیی ودر نشو و در نما
همزادگانت بیشترین از میان روند
تو لیک چیرهآیی درکوشش بقا
گیرد فروغ، چشمت وگیرد نگار، جلد
گردد قوی رگ وپی وگردد فزون دها
زانپس مراد و بویهٔ جفت آیدت بلی
اشکم چوگشت سیر، دگرگون شود هوا
هر شب سرود نرم سرایی به یاد جفت
تا بشنوی ز سویی، آواز آشنا
چون مه شدی به حلقه غوکان درون شوی
شب چون درافکند به سرآن قیرگون ردا
ازگوشهای درآیی و رانی تحیتی
وز جمع مهتران شنوی بانگ مرحبا
لختی خموش مانی و بینی که بردمید
از هر طرف سری و ز هرسر یکی نوا
آن یک به خصم حاضرگوید: برو، برو
این یک به یار غایت گوید: بیا، بیا
شرم آیدت نخست چو بینی که آن گروه
یکباره کارشان تو بگایست و من بگا
زان پس حسد بری چو به بینی که غوک نر
بر غوک ماده جست و بپیچید و شد جدا
رفتار دوستان به تو باری اثرکند
آری مؤثر است محیط جهان به ما
تدبیرها کنی و به خود شکلها دهی
تاآیدت به چنگ یکی غوک خوش لقا
میبینمت که از همگان گوی بردهای
کایدون رسد به گوش، غریوت چو کرنا
چشمی فراخ داری و حلقی فراختر
رانی بسی ستبر و بری همچو متکا
چون دشمنی به بینی اندر طپی به آب
کرده بکش دو دست و روان کرده پایها
از تک چو بر سر آیی و سربرکنی ز آب
گیری به دست ساحل و پاها کنی رها
دست از پی گرفتن و پای از پی شدن
این خوی آدمیست تو چون کردی اقتدا؟
نی نی که اقتدا به تو کردست آدمی
کز تو گذشته است در ادوار ارتقا
در قعرآب حبس نفس می کنی، ولیک
گر دیر بر سر آیی، لاشک شوی فنا
از بام تا به شام، تو و همگنان تو
هستید مست عربده و کینه و مرا
من خسته در حظیرهٔ گرم اندرون بتاب
خوابم ز سر پریده از آن حرب و ماجرا
این خانه نیست مصر و من از قبطیان نیم
موسی دعا نکرد، چرا خاست این بلا؟
فرمود بوعلی که چو غوکان فزون شوند
بگریز از آنکه آید اندر پیش وبا
اکنون فزون شد ستید اندر سرای من
وز من ربود خواهید این باغ واین سرا
اندر حدیث، کشتن تو نارواست، لیک
یک ره بر آن سرم که کنم کار ناروا
آن برکه را تهی کنم از آب و افکنم
چندین هزار غوک لعین را به زبرپا
کاین برکه جایگاه فسادست و نام اوست
بنگاه فسق و جای زنا، مرکز شقا
دار فریب و خانه جور و سرای کفر
بنگاه جهل و حوزهٔ کذب و در ریا
در زندگیت هرگز دردی دوا نشد
لیکن ز کشتهٔ تو شود دردها دوا
آوخ که مرغ و بره اجازت نمیدهند
ورنه که گردنت شدی از گرد ران جدا
بیتی ز اوستاد لبیبی، بدین نمط
برخواندم و نبشت و بدان کرد اقتفا
آن بیت را من ایدون پیوند ساختم
دریابد آن که دارد در پارسی ذکا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به انتقاد از رفتارهای زشت و تظاهر برخی افراد میپردازد. غوک به عنوان نماد فریب و تزویر مطرح میشود. شاعر از غوک میخواهد که از صدای زشت خود دست بردارد و به خود بیاندیشد. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که با تلاش و پشتکار میتوان به کمال رسید و از مشکلات رهایی یافت. در ادامه، به زندگی غوکها و چگونگی تغییر و رشد آنها اشاره میشود و اینکه چگونه محیط بر رفتار و شخصیت انسانها تأثیر میگذارد. شاعر به این نتیجه میرسد که برای رهایی از مشکلات، باید به خود و تمایلات درونیاش توجه کند و از فساد و فریب بگریزد. در نهایت، او به باور و تلاش برای بهبود زندگی و خودآگاهی تأکید میکند.
هوش مصنوعی: دیگر از این بحث و جدل دست بردار، ای کسی که فقط به سخن بیهوده ادامه میدهی؛ حتی اگر هزار جشن عروسی داشته باشی یا اگر در عزایی به سر ببری، این کارها فایدهای ندارد.
هوش مصنوعی: ای دیو زشتصورت، چهره زشتت را بشوی وگرنه در آب جوی دست و پا نزن.
هوش مصنوعی: یک قورباغه سبز بر روی برگ بزرگی نشسته و با سکوت ناظر آسمان است.
هوش مصنوعی: زاهدی سختگیر و بیاعتنا، بر سجادهای آبی رنگ نشسته و از حالت عبادت برخاسته است و به سر و روی خداوند توجه دارد.
هوش مصنوعی: اگر از کنار او بگذرد، پروانهای ضعیف در کمین او خواهد بود، آن زاهد دورو.
هوش مصنوعی: بدون زحمت و تلاش چیزی به دست نیاور، زیرا مانند این است که در برابر قدرت و خشم یک اژدها قرار گرفتهای که آدمی را به راحتی به دو نیم میکند.
هوش مصنوعی: غوک آبی رنگ، به آسمان خیره شده است و امیدوار است که شاید فلک با محبت خود، لباس زیبایی به او بدهد.
هوش مصنوعی: ای قورباغه زحمتکش، مثل برگ درخت که پژمرده و بیحال شدهای، اگر میخواهی مانند پرندهای آزاد و پر جنب و جوش به آسمان پرواز کنی، باید تغییر کنی و از این حال و روز بیرون بیایی.
هوش مصنوعی: فرزند از مادرش متولد میشود و در یک رودهٔ بلند که کودکان دیگر نیز در آن جمع شدهاند، قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: زمانی که باغبان بخواهد زحمتش را برای نگهداری از باغ انجام دهد، اما ناگهان کار از کار گذشته و میوهای که باید به بار بیاید، دیگر از دست رفته است.
هوش مصنوعی: از آن رودهای بلند و باریک، سر و بدن شکل گرفت و دمی نازک چون کرمها در برکهای آشنا پیدا کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که به کمال و حقیقتی دست یافتی، باید آن چیزهایی که در بر داری و مانع پیشرفت تو هستند را رها کنی، حتی اگر اندک و کوچک باشند، زیرا این موانع میتوانند به تو آسیب برسانند.
هوش مصنوعی: اگر از برکه به آرامی وارد شوی و در وسط آن استراحت کنی، هیچکس از کوچکی تو در آنجا آگاه نخواهد شد.
هوش مصنوعی: گیاه تو را از تابش آفتاب و باد حفظ میکند و از فضای مناسب، خوراکی برای تو فراهم میآورد.
هوش مصنوعی: معلم تو مانند خورشیدی است که همیشه بر تو نور میافشاند و در تمام روزها و شبها، مثل نزدیکان و همراهانت در کنارت است.
هوش مصنوعی: هر جا که بروی و در آنجا با چیزی برخورد کنی، به تدریج متناسب با آن محیط تغییر رنگ میدادی و خود را با آن وفق میدادی.
هوش مصنوعی: در زمینهای تیره، رنگ تیره و در زمینهای زرد، رنگ زرد وجود دارد. در مکانهای سبز، رنگ سبز و در جاهای سیاه، رنگ سیاه دیده میشود.
هوش مصنوعی: این جادو را از تو آموختم تا از شرّ دشمنان ناتوان و بدخواه رها شوم.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که تو در حال بزرگ شدن و تکامل هستی، در حالی که به دنبال رشد و ظهور خود هستی.
هوش مصنوعی: دوستان و همنسلان تو ممکن است در زندگی بیشتر از تو پیشرفت کنند، اما تو با تلاش و کوشش میتوانی در نگهداشتن و حفظ خودت موفقتر باشی.
هوش مصنوعی: چشمانت مانند یک نور درخشان میدرخشند و زیبایی تو مانند یک تابلو به شدت جلب توجه میکند. این زیبایی باعث میشود که روح و جسم قویتر شوند و احساسات و قدرت آنها فزونی یابد.
هوش مصنوعی: بعد از آن، آرزو و حس عشق به تو خواهد رسید، بله، وقتی که اشک من پایان یابد، حال و هوا تغییر خواهد کرد.
هوش مصنوعی: هر شب برای یادآوری محبوبم، به آرامی آواز میخوانم تا بتوانی از دور صدای آشنایم را بشنوی.
هوش مصنوعی: وقتی که مانند ماه در جمع مردم شاداب و سرزنده میشوی، شب مانند زمانی است که بر سر آن کس که درخشش ندارد، تیرهگی میافکند.
هوش مصنوعی: تو از گوشهای وارد میشوی و با دستنوشتهای برای کسی تحیت و سلامی میفرستی، و در میان بزرگان، ندا و صدای خوشامدگویی را میشنوی.
هوش مصنوعی: لحظهای سکوت کن و ببین که چگونه از هر سو، سرهایی را برمیدارند و از هر سر، صدایی به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: یکی به دشمن میگوید برو، برو، و دیگری به دوست میگوید بیا، بیا.
هوش مصنوعی: هنگامی که ببینی که آن جمعیت به سرعت کارشان به تو و من وابسته است، باید احساس شرم کنی.
هوش مصنوعی: پس از آنکه حسد را کنار گذاشتی، متوجه میشوی که چگونه قورباغه نر بر روی قورباغه ماده میپرد و به دور میپیچد و در نهایت از هم جدا میشوند.
هوش مصنوعی: دوستانت بر تو تأثیرگذار هستند و محیطی که در آن زندگی میکنی بر سرنوشت تو اثر دارد.
هوش مصنوعی: با خود فکر میکنی و برنامهریزی میکنی تا اینکه یکی از آنها که زیبا و خوشظاهر است به دستت بیفتد.
هوش مصنوعی: میبینمت که در میان دیگران برندهای؛ وقتی صدایت به گوش میرسد، مانند صدای کرنای خوشخوان است.
هوش مصنوعی: چشمت وسیع است و دهانت از آن هم بزرگتر، تو مانند بالش، بسیار نرم و پُر از فراوانی هستی.
هوش مصنوعی: وقتی که دشمنی را دیدی، خود را آماده کن، به آب برو و با تمام توان اقدام کن و پاهایت را به حرکت درآور.
هوش مصنوعی: زمانی که بر بالای موج بایستی و از آن سر برآوری، به مانند کسی که آب را از سطح دریا گرفته و پاهایش را در ساحل رها کرده است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که انسان به طور طبیعی دنبال چیزهایی میرود و در پی آنها میکوشد. حالا تو که این الگو را دیدهای، چگونه از آن پیروی کردهای و به چه سمت و سویی رفتهای؟
هوش مصنوعی: انسانی که از تو پیروی کرده و به تو اقتدا کرده است، کسی است که در مراحل تکامل و ترقی خود از تو عبور کرده است.
هوش مصنوعی: اگر در عمق آب نفس خود را حبس کنی، هرچند که دیر به سطح بیایی، قطعاً از بین خواهی رفت.
هوش مصنوعی: از صبح تا شب، تو و همراهانت در حال مستی و جار و جنجال و کینه هستید و من ...
هوش مصنوعی: من در مکان گرم و امن خستهام و خوابم برده است، اما از سر و صدا و حوادث اطراف بیخبریم.
هوش مصنوعی: این خانه، مثل مصر نیست و من هم از قوم قبطیها نیستم. چرا این بلا برای من به وجود آمده، در حالی که موسی دعا نکرد؟
هوش مصنوعی: اگر بیدلیل صدای قوی و آشوبی به گوش رسید، بهتر است از آن مکان دور شوی، زیرا ممکن است خطر و بیثباتی در راه باشد.
هوش مصنوعی: اکنون در خانهام شهرت و نام و آوازهام بیشتر شده و کسی که این باغ و خانه را خواست، از من دور شده است.
هوش مصنوعی: در داستانها گفته شده که کشتن تو نادرست است، اما من یک بار به سراغ آن میروم که کار نادرستی انجام دهم.
هوش مصنوعی: میخواهم برکه را خشک کنم و در آن هزاران قورباغه لعنتی بریزم تا بر سر و زیر پا بیفتند.
هوش مصنوعی: این برکه جایی است برای فساد و معصیت، و به همین خاطر به عنوان محل نادرستی و زنا شناخته میشود.
هوش مصنوعی: این جهان پر از فریب و نیرنگ است، خانهای از ظلم و بیعدالتی که در آن ایمان و صداقت جایی ندارد. مکانهایی که در آنها جهل و دروغ حاکم است و ریاکاری در همه جا دیده میشود.
هوش مصنوعی: در زندگی تو هیچ دردی درمان نشد، اما دردهایی که از نبود تو به وجود آمدهاند، با یاد تو تسکین مییابند.
هوش مصنوعی: حسرت میخورم که مرغ و بره اجازه نمیدهند، وگرنه گردن تو از گردن ران جدا میشد.
هوش مصنوعی: بیتی از استاد لبیبی را به این صورت خواندم و نوشتم و به آن اقتدا کردم.
هوش مصنوعی: من این شعر را به گونهای سرودهام که تنها کسی که در زبان فارسی تبحر دارد، میتواند مفهوم آن را درک کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا داد باغ را سمن و گل بنونوا
بلبل همی سراید بر گل بنونوا
رود و سرود ساخته بر سرو فاخته
چون عاشقی که باشد معشوق او نوا
مشک و عبیر بارد بر گلستان شمال
[...]
چون نای بینوایم ازین نای بینوا
شادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم
زیرا جواب گفته من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک
[...]
آمدگه وداع چو تاریک شد هوا
آن مه که هست جان و دلم را بدو هوا
گرمی گرفته از جگر گرم او زمین
سردی گرفته از نفس سرد من هوا
ماه تمام او شده چون آسمان کبود
[...]
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشتهست باژگونه همه رسمهای خلق
[...]
ای بر مراد رأی تو ایام رامضا
بسته میان بطاعت فرمان تو قضا
از جاه تو گرفته سیادت بسی شرف
وز فر تو فزوده وزارت بسی بها
خلق خدای را برعایت تویی پناه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.