قال النّبیّ علیه السّلام: «اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک و سلّم علی اهلک یکثر خیر بیتک و استعفف عن السّؤال ما استطعت».
قوم را گفتم حال شما همچنین مینماید که هر روزی که سبزههای خوش ادراکات شما را و تمییزات شما را بدید میآرند، ملخهای سوداهای فاسد بر بیخ آن نشسته است و میخورد؛ و شما از حرص خوشی این حیات دنیا به ناوچه درمیآیید و این بارهای گران بر خود مینهید و نمیخواهید که به یکی کنجی درآیید و مجاهده کنید تا دری بگشاید و روشنیها درآید تا هم از آن در بدان جهان راه یابید و بروید. از بس که خویشتن از غم و سودای فاسد چون غمام کردید، آن در گشاده نمیشود و آن راه پدید نمیآید. آخر همه در این چه نظر میکنید که دیگران را سر زیربغل میگیریم و خود را بر همه آشکارا داریم. هیچ در خود نظر نکنید که چگونه سیاه و تیره و بیمزهاید؟ چنانکه ابر فروآید و بمزد بعض جزایر را که در وی آب نماند، و چنانکه هوا نیک سرد و یا نیک گرم باشد و یا آتش بیحد بسیار باشد که آبها را بمزد و ببرد، این سوداهای فاسد شما همچنان فرومیآید و جمله آب طراوت شما را میبمزد و میببرد. آخر جهد در آن کنید که در بیراحتی راحت گیرید و در رنج آسایش یابید، که اگر در آن بیراحتی بگدازید با راحتتر شوید، زیرا شکر چون شکراب شود خوشتر شود و گل را چون گلاب کنند نیکوتر بود . همچنانکه کسی عاشق خوبی شود و عشق او بهکمال باشد، پوست او زرد میشود و نحیف میشود. اگر گویند که درمانی کنیم تا او بر دل تو سرد شود و از این رنج خلاص یابی، گوید که درمان آن کنید تا رغبتم و عشقم زیاده میشود. «رحم اللّه عبدا قال آمینا»
اکنون اگر خواهی تا حریر عمرت از این میته خلاص یابد و عمر تو در فزایش آید و دراز شود، وضوء ظاهر کن با این نیّت که از بهر خدمت اللّه طهارت میکنم، و از عظمت اللّه بیندیش و در بندگی و امتثال فرمان اللّه چست شو و سوداهای فاسد زیادتی را از سر بینداز و روشنایی آن جهان را طلب کن و نجاسه کاهلی را از آن آب بشوی، و مسّ شیطان را که خود را در تو میمالد چون سگ و بر سر و روی تو بوسه میدهد و با تو بازی میکند و در پاهای تو میغلطد و مخبّط و گرانجان و کاهلی میکندت، از آن آب وضو اینها را بشوی و غبارهای غفلت را آبی بر سر بپاش و در هر رکنی بلفظ تسبیح و کلمهی طیّب او را میران. و از پاکی اللّه و عظمت اللّه یاد میکن تا این گناههای غفلتها و سوداهای فاسد از تو بریزد چون برگ از درخت در فصل خزان، و سیّئاتت متقاطر شود از انامل تو. این معنی رفتن گناهان است به آبدست. اگر از اینها چیزی مانده است بدان که هنوز گناه در توست، وضوی تو تمام نیست، تکلّفی کن باری دیگر وضو ساز که «الوضوء علی الو ضوء نور علی نور». و هر ساعتی وضوءِ دل به ذکرِ اللّه به جای میآر و اسباغ و حضور تمام به جای میآر تا عمرت زیاده شود، که عمرت تنهی درخت است و زیادهی او میوه و شاخ بر کشیدنِ وی است، و میوهها و نزل آن را ملایکه با آسمانها میبرند و بوی خوش آن میوهها در کوی و محلّت میافتد از سلامتی مردمان و روح و راحت ایشان با تو. و دیگراز حساب عمر آن بود که غم نبینی و شادمان باشی از آن روی که امید دریافت خوشی عمر داری؛ ازین روی که این سوداهای فاسد مزهی عُمرت را برده است، عمرت در کاهش است. چون به خیرات این غم را و این سوداهای فاسد را از خود ببری عمرت را افزوده باشی.
اکنون به هر حال که هست تو دابّه ای «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فیِ الأَْرْضِ إِلاَّ عَلَی اللَّهِ رِزْقُها ». یعنی در حالت وحشت از اللّه روزی موانست خواه از ذات اللّه تا از ذات خود صورت موانست دهد تو را، و در وقت مجاعت روزی غذا طلب از ذات اللّه تا تو را صورت غذا دهد از ذات خود، و در وقت آبدست و نماز روزیِ تعظیم از اللّه میطلب و تن خود را فربه میدار از نعمت تعظیم اللّه، و میگوی: چون مالکم تویی به که بازگردم و از که طلبم، که آنچه غیر توست دیو است و شیطان است.
چون شیطان نزد مار آمد در بهشت و مار مغرور شد به شیطان و عاصی شد تا حوّا او را در سر خود جای داد، حالی حال بر مار دگرگون شد. هان ای عاصی، تا مغرور نشوی بر آنکه حال بر تو حالی نمیگردانند؛ باش تا مهلت به سر آید، حال خود را آنگاه ببینی. اکنون در بهشتِ تنت نفس همچون مار آراسته شده ندیمی میکند حقیقت و ترا و شیطان میآید بر آستانهی بهشت تنت و نفس تو را میخواند که جنس منی، مرا در سر خود جایی ده. چون در تن تو درآید کلماتی که تو را خوش آید با تو بگوید، تو پنداری که ندیمی میکند، خود ندامتت بار میآرد و این نفسِ تو با او یار میشود تا تو را گمراه کند به رنگها و جمال نغز و شهوت و خوشیهای دیگر. باش تا چون مسخش گردانند، آنگاه ببینی که حال بر وی چگونه شود. چنانکه ابلیس خدمتها میکرد ولکن بر وفق عقل و هوای او بود، او از حساب حق میشمرد آن را، تا آدم را بیرون آورد که تا وی را معلوم گرداند که آن از حساب هوای خود میکرد، که اگر طاعت از بهر حق میکردی آدم را سجده کردی به فرمان اللّه. اکنون ای آدمی تو نیز هوا تو را در این نصیبه نیافتی خدمت نکردی، پس نفس تو و هوای تو عدوّ حق است. او میگوید که غلام و دوستدار من باش و نفست گوید که کار از بهر من کن و هوات گوید از بهر من کن. او گوید که غلام و دوستدار من باش و نفست گوید که غلام و هوادار من باش و تو در این کشاکش مانده .
اکنون بدان که در آدم و آدمی هم مَلَکی مرکّب شده است و آن عقل است، و هم شیطانی مرکّب شده است و آن نفس است. و شیطان در نفس خویشتن متمرّد است مگر بر سبیل ندرت منقاد شود، که اسلم شیطانی. مگر این عقل همان فرشته است و این نفس همان شیطان است که هر دو در کسوت بشر آمدند، آن سجدهکن و متواضع و این سرکش و متکبرّ. و دوزخ سرای متکبرّان است که «مَثْویً لِلْمُتَکَبرِِّینَ » زیرا که متکبرّان مخالفاناند، بندگی را نمیدانند و بهشت سرای متواضعان است «سَلامٌ عَلَیْکُمْ بما صَبرَْتمُْ فَنِعْمَ عُقْبیَ الدَّار». زیرا که ایشان بندگی میکنند و بندگی را میدانند. و جنگ افکندند میان این دو کس، آن کسانِ عاقل که چون فرشته متواضع بودند پیش آدمی، و میان آن نفس که کسی او دیو است در قلعهی وجود آدمی. اگر شجاع الدّینِ عقل غالب آید، نفسِ لولیباشِ َلَوندشکلِ هرجانشینِ یاوهرو را اسیر کند، و چون مغلوبِ عقل شود آزادش کند و مقامش بهشت گردد. و امّا اگر نفس غالب آید، چنانکه کافران غالب آیند بر شاهان و عروسان اهل اسلام و لباسِ سری و سروری را از سر ایشان برکشند و پوستین و پلاس بر ایشان پوشانند و بیمرادشان دارند و در هر وادی که قرارگاه ایشان باشد بدانجا برند، و قرارگاه ایشان دوزخ است. امّا عقل ممزوج به نفس، اگر نیکویی و عقل او غالب آید مزهاش بیش از آن ملایکه باشد که پیش آدم بودند و سجده کردند، از آنکه این نفس گنده و رسوا و شهوانی را مسلمان کرد، لاجرم در بهشت مزهی فرشتگیاش بدهند از تسبیح و لقا و تواضع و پاکی. باز اگر نفس خسیس غالب آید و این مایهی فرشتگی را نیست کند، رنج او زیاده از بهایم و شهوانیات دگر باشد که او مایهی فرشتگیاش را فاسد کرده است. لاجرم آن فرشتگان در عالم غیب مر عقل را یاریگرند و مؤمنان را در عالم مشاهده یاریگرند، و آن شیاطین در عالم غیب مر نفس را یاریگرند و کافران را در عالم عین و مشاهده یاریگرند، و این غلبه مر ایشان را از آن است که این جای ایشان است.
و این قلعهی کالبد را اللّه فرموده است که به فرمان من عمارت میکنید تا این قلعه از حساب من باشد، و نسخه دادیم که از دکانهای کسب عمارت کنید. اگر شما به فرمان اعدا عمارت کنید بدانید که آن را خراب کنیم و آتش و نفط دوزخ در او اندازیم. و باز این لشگر حواس را که به روز از جنگ کردن مانده میشوند در پردهی خواب میبریم و آن جراحت ایشان را راست میکنیم. باز دو در گوش که لشگر سمعاند در آنجا هوش میدارند هر جوقسواری را از حروف و اصوات که بر آن در بر میگذرند اگر دوست باشند درآرند و نزل جان بیش آرند از تسبیح و لیل و قرآن و احادیث، و اگر دشمن بوند از هزل و مدح اهل دنیا و زینت ایشان بیرون آرند و ایشان را بشکنند و بنگذارند که راه یابند و تاریکی ایشان درآید در آنجا. و خداوند ما را ناسزا و علت گویند، اما آدمی تاریکطلب است، هر کجا که تاریکی و شکالی است به نزد آن میرود و به آن صحبت میدارد، چنانکه صحبت من بیشتر با دل است و با روح است .
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.