گنجور

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
مسعود سعد سلمان

ای شاه علاء دولت ملک افروز

امروز نه پیداست خزان از نوروز

باز آمد تاریک شب از روشن روز

بر دشمن ملک باد بختت فیروز

مولانا

آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز

ای دوست شب و روز ز دل می‌افروز

نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز

عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز

روح عطار

ای با تو قرین دولت و بخت فیروز

بادا شب قدر و روز عیدت شب و روز

مه چون به سر تو دید دستار چه گفت

خورشید به دستار عیان گشت امروز

جهان ملک خاتون

ای زلف تو بر رخ تو همچون شب و روز

ما از تو بعیدیم به عید نوروز

هم عید خجسته باد و هم نوروزت

بازآی و نشین به گلشن جان افروز

میلی

نوروز تو سعد باد و فرخّ، بهروز

دیدار تو خاص و عام را بزم‌افروز

تا بر نفتد عادت نوروز از دهر

هر روز تو باد از سعادت نوروز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه