گنجور

 
آذر بیگدلی

نمیکنم گله، اما ز بیوفائی تو

بآن رسیده که آسان شود جدایی تو

خدای داند و، آن کز تو شد چو من نومید؛

که اعتماد نشاید بر آشنایی تو

ز خلف وعده، برندی چو من برآری نام؛

اگر چه شهره ی شهر است پارسایی تو

غمم فزود ز عذر تغافل تو، دریغ

که شد شکسته ترم دل ز مومیایی تو

ره خرابه ام، از دیگران مپرس و بیا

که میکند دل گمگشته رهنمایی تو

صبا، بگو به صباحی، که از نوای هزار

هزار بار مرا به سخن سرایی تو

ولی ز زلف عروسان طبع آذر نیز

دمد عبیر چو بیند گرهگشایی تو!

 
 
میلی

کنم چو یاد ز بیگانه‌آشنایی تو

یکی هزار شود محنت جدایی تو

ازان ستم که کنی ز اعتماد جان نبرم

که نیم بسملم از عاشق‌آزمایی تو

جز اینکه مایه رنجیدن دگر باشد

[...]

طالب آملی

نه رخ ز کعبه نه از دیر مینمائی تو

بهیچ جای نمی‌یابمت کجائی تو

بهرکه مینگرم از تو هست بیگانه

بمن بگوی دلا با که آشنائی تو

همیشه در سفری ای سپهر پا برجا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه