گنجور

 
عیوقی

بگفت این و درماند در غم اسیر

ستد خاتم و در فگندش به شیر

به کدبانوش برد با بیم و درد

ستد شیر گلشاه، لختی بخورد

پدید آمد انگشتری اندر اوی

چو دید آن بت دلبر مهر جوی

همه مغزش از مهر پرجوش گشت

بیفتاد بر جای و بی‌هوش گشت

کنیزک ز کردار او خیره ماند

به دل در جهان‌آفرین را بخواند

به رخسار او بر بگسترد آب

از آن آب گلشه درآمد ز خواب

بدو گفت در شیر انگشتری

که افگند؟ بر گوی بی‌داوری‌!

کنیزک بگفت ای شه بانوان

همانا ز انگشت این میهمان

گه شیر خوردن فتاد اندروی

که گشته‌ست از مویه مانند موی

به دل گفت گلشاه که‌ایزد یکی‌ست

که خاتم بجز خاتم ورقه نیست

کنیزکش را داد فرمان که هین

برو سوی آن مرد اندوهگین

بگو کز در قصر بیرون خرام

که تا من ز خانه برآیم به بام

چنان بُد مراد مه رب‌پرست

که تا بر رسد کاین جوان ورقه هست؟

بگفتا نباشد که باشد جز اوی

جز او را نمودن محال است روی

کنیزک سوی ورقه آمد چو باد

بر او کرد گفتار گلشاه یاد

برون رفت از قصر ورقه به در

برآمد به بام آن بت سیم‌بر

ز پنهان سوی ورقه کردش نگاه

همی‌دید در عشق گشته تباه

دو چشمش پر آب و دلی پر ز خون

همی جانْش از دیده آمد برون

چو گلشاه رخسار ورقه بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

بگفت آه و ز‌پای شد سرنگون

ز بالا درآمد به خاک اندرون

چو ورقه بدید آن دلارام را

مر آن ماه خوش‌خوی پدرام را

بنالید وز درد دل گفت آه

درآمد سرش سوی خاک سیاه

بدید آن مرین را و این مر ورا

دل هر دو سوزان بد اندر برا

برآمد ز هر دو به یک‌ره خروش

ز هر دو به یک‌راه ببرید هوش

زمانی برآمد، به هوش آمدند

دگرباره اندر خروش آمدند

کنیزک به بالا و ورقه به زیر

بدیدند هر یکدگر را دلیر

به زیر آمد از بام آن دلبرا

همان سوخته ورقه از در درا

چنین گفت گلشاه کای ابن عم

همی خون شد اندر برم دل ز غم

کنون چشمم ای یار مهر آزمای

به دیدار تو کرد روشن خدای

بگفت این و بنهاد سر بر زمین

به سجده به پیش جهان‌آفرین

به سجده درون بار دیگر خروش

برآورد‌، از وی چکان گشت هوش

چنان دید ورقه که برگ درخت

بلرزید و بر خود بپیچید سخت

برآمدش آه و فرورفت دَم

بیفتاد بر خاک تاری ز غم

دو دل‌خسته بر روی خاک سیاه

فتاده، بر آن خاک گشته تباه

کنیزک فرو ماند اندر زمان

گهی شد برین و گهی شد بر آن

پراگند بر روی آن هر دو آب

برون آمدند آن دو عاشق ز خواب

دل هر دو مسکین رمیده ز درد

براندند خونابه بر روی زرد

سرآسیمه گلشاه فرخنده‌روی

دویدش بر ورقهٔ مهر‌جو‌ی

به ورقه بگفت: ایزد دادگر

به گوشم رساناد مرگ پدر

که بر ما دو بیچاره کردش ستم

بدین سان جدا کرد ما را ز هم

ولیکن به آخر شود خوب کار

اگر دست یابیم بر روزگار

بگفت این و کس کرد گلشه به شوی

به نزدیک خود خواندش آن خوب‌روی

به نزدیک گلشاه شد شاه شام

مهی دید با لعبتی کش خرام

چکان هر دو را خون بر روی زرد

نهفته رخ هر دو در خاک و گرد

به گلشه بگفت: ای صنم حال چیست

چرا نالی و این جوانمرد کیست؟

بگفت: این جوان را ندانی همی؟

که کردی برو مهربانی همی

مرو رابه دست خود آورده‌ای

دلم را بدو شادمان کرده‌ای

بگفتا ندانم، تو بر گوی نام

بگفتا که ورقه‌ست ابن ال‌همام

به نزدیک اوی‌ست جان و دلم

ز جان و دل خویش چون بگسلم‌؟

مبادا مرا روی بی روی اوی

به گلشاه گفت آنگهی شوی اوی:

اگر این جوان مر ترا بود جفت

چرا نام خود راست با من نگفت؟

که تا من ورا خوب بنواختی

حق او سزاوار بشناختی

بدو گفت: از حشمت و شرم را

نگه کردن حق آزرم را

چنین گفت گلشاه را شاه شام:

که ای دلبر لعبت نیک‌نام

مرو را بر خویشتن جای کن

سوی مهر جستن یکی رای کن

مرو را تو از خود گسسته مکن

مرین خسته‌دل را تو بسته مکن

بگفت این شه شام و شد باز جای

به دلدار داد آن بت دلربای

از آن جایگه هر دو برخاستند

یکی جای زیبا بیاراستند

به قصر اندرش جایگاه ساختند

یکی جای نیکو بپرداختند

چو جان عزیزش همی‌داشتند

ز پیشش به یک ذره نگذاشتند

چو بنهاد خورشید افسر ز سر

گشاد از میان چرخ زرین‌کمر‌،

شه شام آمد به نزدیک شام

به نزدیک آن هر دو ماه تمام

مر آن خسته‌دل‌ ورقه را پیش خواند

نوازیدش و هم برِ خود نشاند

بگفت: ای جگر خستهٔ روزگار

چرا چون بدیدمت ز آغاز کار

نکردی مرا آگه از کار خویش‌؟

نگه داشتی راز و اسرار خویش

که تا من حقت هیچ نشناختم

چنان چون ببایست ننواختم

بگفت: از پی حرمت و جاه را

بدی خود نکردم من این راه را

نشستند و راندند چندان سخن

بکردند نو رازهای کهن

شه شام گلشاه را گفت: غم

مدار ایچ و بنشین ابا ابن عم

گشایید هین پردهٔ راز را

نشینید باز از پی ناز را

و گرتان همی حشمت آید ز من،

بترسید که‌انده فزاید ز من،

من اینک برون رفت خواهم ز در

شما غمگسار‌ید با یکدگر.

چو من رفته باشم به آرام‌گاه

شما خوب دارید آیین و راه

بگفت این سخن را و برپای خاست

بر عاشقان، گفت، بودن خطاست

برون رفت با مکر و تلبیس و بند

ز نزد دو بیچارهٔ مستمند

به بیغوله‌ای در نهان گشت شاه

همی‌کرد دزدیده زآن سو نگاه

که تا در میانشان خطایی رود

حدیثی بد و ناسزایی رود

بدین حال می‌بود تا صبح روز

که رخشید خورشید گیتی‌فروز

نه زین و نه زآن دید نا‌مردمی

چو این با‌وفا دید و آن آدمی

شه شام شد شادمان بازجای

بشد ایمن از کار آن دلربای

از آغاز کآن شاه پر کیمیا

به گلشاه و ورقه بگفتا: شما

به یک جایگه شادکامی کنید

ز دل یک دگر را گرامی کنید

بگفت این و برگشت و رفت او برون

به کنجی نهان شد به مکر و فسون

چو او رفت گلشاه و ورقه به‌هم

نشستند وز دل زدودند غم

به هم هر دو عاشق سخن ساختند

ز دیرینه غم دل بپرداختند

جفایی که دیدند از روزگار

بگفتند با یکدگر آشکار

ز تف دل و عشق و بیچارگی

ز نالیدن و هجر و غمخوارگی

گهی گفت گلشاه وز دیده نم

روان کرد چون سیل زیر قدم

گهی ورقه در وی چو کردی نگاه

غم دل بگفتی بر آن مهر و ماه

هر آن رنج کآمد ز عشقش بر اوی

همه پاک برگفت در پیش اوی

گرست آن برین و گرست این برآن

همی در فشاندند بر زعفران

گهی گفت گلشاه: کای جان من

گسسته مبادا ز تو نام من

ایا مهر‌جوی وفادار من

جز از تو مبادا کسی یار من

گهی ورقه گفتی که ای حورزاد

گرامی روانم فدای تو باد

به تو باد فرخنده ایام من

مبُراد از مهر تو کام من

دلم باد پیوستهٔ مهر تو

تنم باد شایستهٔ چهر تو

بدین حال بودند تا آسمان

کشیدش به زرآب در طیلسان

ببودند بر درد و هجران صبور

پس از یکدگر هر دو گشتند دور

برآمد برین کارشان چند گاه

شه شامشان داشت هر شب نگاه

چو زیشان ندیدش ره ناصواب

نیامد دگر نزدشان وقت خواب

چو یک چند بر حالشان برگذشت

دل ورقه از عشق آشفته گشت

بترسید که‌ش کار گردد تباه

چو بسیار پاید به نزدیک شاه

گشادش زبان ورقهٔ خوب‌رای

که ای دختر عم، به حق خدای

که گر در همه عمر از روی تو

شوم سیر و ز عشرت خوی تو

اگر در بلا بایدم زیستن

شب و روز از درد بگریستن

ولیکن ز شوی تو ای سروبن

شکوهم فزون زین نگویم سخن

نباید که آید مر او را گران

که هست این جوانمرد فخر مهان

بود نیز که‌ش خوش نیاید که من

بوم با تو یک جای ای سیم‌تن

وگر آگهی یابی ای دل گسل

که از من نیاید ورا غم به دل

یکی روز کی چند باشم دگر

تن خویش را باز یابم مگر

بدو گفت گلشاه که‌ای نیک‌خواه

مکن روزکی چند آهنگ راه

مگر زی تو باز آید ای مهرجوی

توانایی و قوّت و رنگ روی

که از رنج ره نیز ناسوده‌ای

از آن پس که در غم بفرسوده‌ای

به فرمان آن لعبت دل‌فروز

ببُد ورقه آن جایگه چند روز

چو از رنج ره آمدش تن به راه

به گلشاه گفت: ای دل‌افروز ماه

نگردم همی سیر از روی تو

همی شرم دارم من از شوی تو

چه خوی‌ست با او مرا در نسب‌؟

کجا او ز شام است و من از عرب

به رفتن مرا سوی ره چاره نیست

به جز من کس از عشق بیچاره نیست

و گر در صبوری شوم همچو مور

به نزد تو باز آیم از راه دور

اگر چند آگاهم از انتظار

که خواهد گسست از توام روزگار

ازین رفتن آخر مرا چاره نیست

به من جز بدین چاره بیغاره نیست

که گر شه برادر بدی مر مرا

ز هم باب و مادر بدی مر مرا

چو این شغل بودی گران آمدی

ز تیمار کارش به جان آمدی

چگونه بود کار آنکس که اوی

بتی دل‌گسل دارد و خوب‌روی‌؟

نبیند جهان جز به دیدار اوی

نجوید به هر حال آزار اوی

به بیگانه‌ای باید او را سپرد

ایا جان من‌، این نه کاری‌ست خرد‌!

ز گفتار او گشت گلشه نژند

بنالید آن زاد سرو‌ِ بلند

مکن گفت چونین ایا ابن عم

برین بنت عمت میفزای غم

که بفزود بر من فراق تو رنج

مرا رفته گیر از سرای سپنج

چو رفتی دگر باز نایی برم

که تا چند روز دگر ایذرم

ز منزل تو تا رفته باشی برون

بود منزل من به خاک اندرون

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!