بحی اندرون بد یکی دلبری
یکی حور چهره پری پیکری
بد از حال گلشاه او را خبر
از آن راز آگاه بد سر به سر
ببخشود بر ورقهٔ تنگ دل
ز بس نالهٔ زار آن سنگ دل
به دل گفت برهانم او را ز بند
که بس زاروارست و بس مستمند
ز گلشاه او نیست او را خبر
که اینجا نیابد ز گلشه اثر
بر ورقه آمد پری روی راد
بگفتار با او زبان برگشاد
بگفتا که چندین چه جوشی همی
چرا بر صبوری نکوشی همی
ز نزدیک خود ورقه اش دور کرد
دلش را به گفتار رنجورکرد
بگفتا هلا دور باش از برم
نخواهم که در هیچ زن بنگرم
کنیزک بگفت ای سر سرکشان
ز گلشه نخواهی کی یابی نشان؟
ترا مژه دارم ز گلشاه تو
تراره نمایم بر ماه تو
چو ورقه ازو نام گلشه شنید
چو آشفتگان زی کنیزک دوید
بگفتا چه گویی؟ دگر ره بگوی!
بکن کار من خوب، ای خوب روی!
چه داری خبر ز آن دلارام من
از آن دل گسل ماه پدرام من
کنیزک همه رازهای نهفت
همه هرچ دانست او را بگفت
از احوال شامی و حال هلال
وز آن دل گسل لعبت مشک خال
وزان زرق وز حال آن گوسفند
پدیدار کردش بر آن مستمند
بگفتش کز احوال آن سرو بن
نمی خواستم راند با تو سخن
بدان تا دل از عشق بی غم کنی
کنی صبر و زاری و غم کم کنی
چو حال تو هر روز دیدم بتر
ترا کردم آگه ز حال و خبر
کنون سوی شامست گلشاه تو
حقیقت نمودم به تو راه تو
و گر استوارم نداری برین
سر گور بگشای و نیکو ببین
عجب ماند ورقه ز گفتار اوی
از آن مهربانی و کردار اوی
پدیرفت بسیار منت ازوی
کجا دید راه سلامت ازوی
گشاد آن زمان ورقهٔ مستمند
سر گور و دیداندرو گوسفند
شد آگه که بشکست پیمان اوی
عمش خورد زنهار بر جان اوی
از آن گور برگشت مسکین خجل
سراسیمه و خسته و برده دل
به نزدیک عم آمد آن دل فکار
بدو گفت ای عم ناباک دار
بدادی نگار مرا تو بشوی
بکردی جهانی پر از گفت و گوی
ز حال تو کردند آگه مرا
نمودند زی آن صنم ره مرا
بگفتند در تیره خاک نژند
نهادست عمت یکی گوسفند
برو گور آن باز کن بنگرا
ببین گوسفندی بدو اندرا
برفتم، بکردم، بدیدم ببند
به گور اندرون کشته یک گوسفند
درین خاک کرده نهان ای عجب
نگویی مرا تو ز حال و سبب؟
ز گلشه چه داری تو اکنون خبر
که در خاک ازو می نبینی اثر
بیا تا ببینی تو این گوسفند
به کرباس پیچیده کرده ببند
ازین کردهٔ خود ترا شرم نیست؟
کسی را به نزد تو آزرم نیست؟
که فرزند خود را تو بفروختی
به ننگ اندرون دوده اندوختی
تو گفتی مرا شو به نزدیک خال
کی گردد ز خالت ترا نیک حال
چو رفتم بر خال خود ای عجب
بسی رنج دیدم ز درد و تعب
مرا خال بنواخت و در برگرفت
بسی مردمیها بکرد ای شگفت
همه مال خالم مرا داد و گفت
چو گلشاه گردد ترا نیک جفت
دگر پاره باز آی و دیگر ببر
بگفتم ترا این سخن مختصر
به گیتی چنین کار هرگز که کرد
که کردی تو ای ناخردمند مرد
چه گویی تو پیش خداوند خویش
که بشکستی این عهد و پیوند خویش
نگویم به کس من ز کردار تو
بدانند آخر مهان کار تو
به کرباس پیچیده آن گوسفند
فگندش به پیش عم آن مستمند
سوی مام گلشاه رفت و بگفت
سخنها که بودش سراسر نهفت
از آن حیلت و مکر و آن گوسفند
که بودند در خاک کرده ببند
بگفتا نترسیدی از کردگار
که کردی تو گلشاه را دل فکار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن داستانی نقل میشود دربارهی دلبری و عشقی ناتمام. شخصی به نام ورقه به دنبال خبری از محبوبش، گلشاه، میگردد و از عشق و دلتنگیاش میگوید. دختری کنیزک به او نزدیک میشود و او را از حال محبوبش آگاه میکند، اما ورقه از دیوانگی و زاری خود نسبت به گلشاه نگران است.
ورقه در مییابد که محبوبش در شرافت و زیبایی بینظیر است و از این رو ناراحت است که نمیتواند او را ببیند. کنیزک به او میگوید که برای دیدن گلشاه تنها باید آرامش را پیشه کند و از غصه کم کند.
سپس ورقه به نزد عم خود میرود و از او میخواهد که او را از غم و دردی که در دل دارد نجات دهد. عم او را از سرنوشت گوسفندی آگاه میکند که به نوعی نشان از خیانت و شکستن عهد دارد.
در پایان، ورقه با شرمندگی از عم خود و دیگران میگذرد و غم خود را از دست دادن گلشاه و اشتباهی که در زندگیاش کرده است، به نمایش میگذارد. به طور کلی، این داستان به احساسات عمیق و درد و رنج عشق ناتمام میپردازد.
هوش مصنوعی: خوشبختی و زیبایی در دل وجود دارد، چون دلبرانی با چهرههای زیبا و آرایش دلنشین در آنجا هستند.
هوش مصنوعی: بد حال گلشاه و نیک خبری از او در دست ندارم، از این راز کاملاً بیخبرم.
هوش مصنوعی: برگ کوچک و تنگی قلب، به خاطر نالههای زیاد و زاری که از دل سنگی به گوش میرسد، بخشیده است.
هوش مصنوعی: به دل گفتم که از قید او را آزاد کنم، زیرا که او خیلی در distress و نیازمند است.
هوش مصنوعی: او از باغ گل خبری ندارد و نمیداند که دیگر اثری از آنجا در اینجا نخواهد یافت.
هوش مصنوعی: بر روی کاغذ، موجودی زیبا و دلربا ظاهر شد و با او به گفتگو پرداخت و زبانش را گشود.
هوش مصنوعی: او گفت: چرا اینقدر بیتابی و برای صبر تلاش نمیکنی؟
هوش مصنوعی: او از نزدیکی خود، صفحه را دور کرد و دلش را با حرفهای آزاردهنده آزرده ساخت.
هوش مصنوعی: او گفت: برو کنار، نمیخواهم هیچ زنی را ببینم.
هوش مصنوعی: دخترک گفت: ای سرآمد سرکشان، اگر از گلشهر (بهشت) نخواهی، چگونه میتوانی نشانی از آن بیابی؟
هوش مصنوعی: من مژگانی دارم از گلهای باغ تو که برای چشمانت درخشش و زیبایی بیاورد.
هوش مصنوعی: وقتی ورقهای از او نام گلش را شنید، مانند آشفتگان به سوی کنیزک دوید.
هوش مصنوعی: او گفت: چه میگویی؟ راه دیگری را بگو! کار من را خوب انجام بده، ای خوشچهره!
هوش مصنوعی: آیا خبر از معشوق زیبای من داری که دل از من ربوده و مانند ماهی پرنور است؟
هوش مصنوعی: دخترک همهی رازهای پنهان را میدانست و هرچه که آموخته بود، به زبان آورد.
هوش مصنوعی: حال و روز شام و وضعیت هلال را توصیف میکند و نیز از زیبایی و دلربایی معشوق با خال مشکینش سخن میگوید.
هوش مصنوعی: از آن درخشش و حال آن گوسفند، نیازمندیاش را به وضوح نشان داد.
هوش مصنوعی: او به او گفت که نمیخواهد در مورد حال و احوال آن سرو بلند قامت با او صحبت کند.
هوش مصنوعی: بدان که اگر میخواهی دلت را از عشق بیغصه کنی، باید صبر و تحمل را پیشه کنی و غم و اندوه را کاهش بدهی.
هوش مصنوعی: هر روز که حال تو را میبینم، متوجه میشوم که وضعیت تو بدتر شده است، بنابراین من هم از حال و خبر تو باخبرتر میشوم.
هوش مصنوعی: اکنون به سمت شام میروم، ای گلشاه، حقیقت را به تو نشان دادم و مسیر تو را پیدا کردم.
هوش مصنوعی: اگر استوار و ثابت قدم هستی، بر روی سر این گور را باز کن و با دقت به آنچه در درون آن است نگاه کن.
هوش مصنوعی: عجب است که صفحهای از گفتار او تا چه حد مملو از مهربانی و کردار نیک اوست.
هوش مصنوعی: او بسیار از محبت و لطف او برخوردار شد، اما نمیداند که چطور میتواند به راهی برسد که به سلامت و سعادت ختم شود.
هوش مصنوعی: در آن زمان، ورقهای از مستمند (فقیر) کنار قبر باز شد و او در آنجا گوسفندی را دید.
هوش مصنوعی: او آگاه شد که پیمان او شکست، بنابراین عمش به او هشدار داد تا جانش را حفظ کند.
هوش مصنوعی: نفر از آن گور بیرون آمد، در حالی که ناتوان و خجالتزده، مضطرب و خسته بود و دلش به حال خود میسوخت.
هوش مصنوعی: به نزد عم خود رفت و دلش به او گفت: "ای عم، تو چه قدر نیکو و خوب هستی!"
هوش مصنوعی: تو با زیباییات مرا شست و شو دادی و با این کار، جهانی پر از سخن و بحث را به وجود آوردی.
هوش مصنوعی: آنها مرا از حال تو آگاه کردند و به خاطر آن معشوق، راه مرا نشان دادند.
هوش مصنوعی: در دل خاک تاریک، درختی که به نظر میرسد ضعیف و مریض است، نژندی از خویشاوندی تو به آن پیوند خورده و مانند گوسفند است.
هوش مصنوعی: به آرامی به مکان دیگری برو و ببین که گوسفندی به آنجا رفته و در آنجا نشسته است.
هوش مصنوعی: من رفتم و دیدم که در گور، یک گوسفند کشته شده است.
هوش مصنوعی: در این خاک، چیزهایی نهفتهاست، عجیب است که از حال و علت من چیزی نمیگویی؟
هوش مصنوعی: از باغچه چه خبری داری که اکنون در خاک، هیچ نشانی از آن نمیبینی؟
هوش مصنوعی: بیا تا ببینی چطور این گوسفند را در پارچهای پیچیده و آماده کردهاند.
هوش مصنوعی: آیا از کارهایی که کردهای خجالت نمیکشی؟ آیا هیچ کسی نمیتواند در نزد تو شرم کند؟
هوش مصنوعی: فرزند خود را به خاطر ننگ و عیبهای خانوادگیاش فروختی و به این ترتیب، عذاب و سرافکندگی را برای خود و نسلنشان به ارمغان آوردی.
هوش مصنوعی: تو گفتی مرا با خال خود نزدیک کن تا ببینم از خالت چگونه حال خوبی پیدا میشود.
هوش مصنوعی: وقتی به جای خود رفتم، شگفتانگیز است که به خاطر درد و زحمتهای زیاد، سختیهای زیادی را تحمل کردم.
هوش مصنوعی: او با نرمی و مهربانی به من توجه کرد و در آغوش گرفت، این کارش باعث شد که جماعتی از مردم شگفتزده شوند.
هوش مصنوعی: همه اموال خالم را به من داد و گفت وقتی که گلشاه به وجود بیاید، تو همسر خوبی خواهی داشت.
هوش مصنوعی: دیگر برگرد و دوباره به من بگو که از تو چه خواستهام، من این موضوع را بهطور خلاصه به تو گفتم.
هوش مصنوعی: در جهان، هیچ کس به اندازه تو، کاری نابخردانه و ناپسند انجام نداده است، ای مرد ناخابر.
هوش مصنوعی: چه بگویی در برابر خداوند خود، وقتی که پیمان و رابطهات را شکستهای؟
هوش مصنوعی: من نمیگویم به کسی که مردم از کارهای تو باخبر شوند، چون که در نهایت، این خود تو هستی که در کارهای خودت مشخص میشوی.
هوش مصنوعی: گوسفند کثیفی را به کرباس پیچیدهاند و به جلو آن انسان نیازمندی آوردهاند.
هوش مصنوعی: به سوی مادر گلشاه رفت و سخنانی را گفت که تمام آنها در دلش نهفته بود.
هوش مصنوعی: به خاطر فریب و نیرنگ و آن گوسفندانی که زیر خاک مدفون شدهاند، باید به او فشار آورد و او را به کار واداشت.
هوش مصنوعی: او گفت: آیا از خدا نمیترسی که دل گلشاه را به درد آوردی؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.