چنان بود گلشه ز هجران دوست
که بروی همی غم بدرید پوست
شب و روز از آرام و ز خواب و خورد
فروماند دل خسته و روی زرد
به بالا و روی آن بت قندهار
شد اندر عرب سر به سر نامدار
چنان گشته بد گلشه از دلبری
که سجده همی کرد پیشش پری
ز حسنش به گیتی خبر گسترید
که همتای او در جهان کس ندید
یکی خسروی بود در حد شام
اصیل و بلند اختر و نیک نام
ز بس نعت گلشه که بشنوده بود
به عشق اندرش دل بفرسوده بود
ز هجران گلشاه بد بی قرار
چو بازارگانان بر آراست کار
ابا مال و با نعمت و خواسته
بشد آن شه سرور آراسته
به سوی عرب دادش از شام روی
ز بهرای گلشاه آن مشک بوی
به هرجا کجا بار برداشتی
در آن جا بسی مال بگذاشتی
بحیی که از ره فراز آمدی
ابا هرکسی طبع ساز آمدی
همه جمله را میهمان خواندی
به می خوردن و بزم بنشاندی
ز گلشاه دل خواه جستی اثر
ازین حی بر آن حی شدی باخبر
همی هرکس او را ز گردنکشان
به سوی بنی شیبه دادی نشان
همی رفت تا سوی آن حی رسید
فرود آمد و بارها گسترید
بزد خیمه و بارها برگشاد
به خیمه درون رفت و بنشست شاد
بسی اشتر و گاو با گوسفند
نکشت و گشاد از سر بدره بند
چو از شام قصد عرب کرده بود
بسی خیکهای می آورده بود
بفرمود بزم نکو ساختن
هر آنکس کجا دید بنواختن
بنی شیبه را سر به سر پیش خواند
همه یک به یک را به مجلس نشاند
هلال آن کجا باب گلشاه بود
زمیری و کارش نه آگاه بود
نشد آگه از کار وی خاص و عام
که هست او خداوند و سالار شام
گمان برد هر کس کی بود آن جوان
یکی نامور مرد بازارگان
هر آن کآمدی میهمان سوی او
تمامی ندیدی بدی روی اوی
که از مال او خود چو قارون شدی
دژم آمدی شاد بیرون شدی
ز بس زر که بخشید بر هرکسی
ورا عاشقان خاستندی بسی
زر و سیم بر خلق برمی فشاند
ز کارش همه خلق خیره بماند
بنی شیبه و قوم او را همه
بسی مال بخشید و اسپ و رمه
بر آنجا که گلشاه دل برده بود
مر آن پادشه را سراپرده بود
شه شام خود ز آن نه آگاه بود
که همسایهٔ باب گلشاه بود
ز ناگاه گلشاه بی هوش و صبر
برون آمد از خیمه چون مه ز ابر
شه شام کردش سوی او نگاه
بدیدش یکی سرو، بر سرو ماه
بدید آن چو گل برگ رخسار اوی
همان دو عقیق شکربار اوی
بتی دید پر ناز و زیب و کشی
همه سر به سر دلکشی و خوشی
همه جعد او حلقه همچون زره
همه زلف او بند و تاب و گره
ندیده ورا گشته بد بی قرار
چو دیدش، بدل عاشقی گشت زار
هلال آن کجا بابک سرو بن
همی راند با شاه شام این سخن
هلالش چنین گفت دخت منست
به من بر گرامی ز جان و تنست
بپرسید و گفتش که نامش بگوی
پدر گفت: گلشاه فرخنده روی
ملک گفت این شعرها در عرب
ز بهر ورا گفته آمد عجب؟
پدر گفت آری شه شام گفت
اگر یار من گردد این خوب جفت
جهانیت بخشم پر از خواسته
کند خواسته کارت آراسته
پدر گفت نی عهد را بسته ام
ابا ورقه پیمان او بسته ام
به یک جایگه هر دو اندر خورند
کی هر دو اصیل اند و هم گوهرند
به هم بوده اند و به هم زاده اند
دل از مهر با یک دگر داده اند
شه شام گفت ای خردمند مرد
ز گفتارم ار بخردی برمگرد
بسی دلبرانند اندر عرب
بهی روی و دل بند و یاقوت لب
زنی دیگر از بهر ورقه بخواه
دهم حق او من همین جایگاه
پدر گفت پیمان شکستن خطاست
ز ما این چنین فعل بد نارواست
بگفت و بشد باز خانه هلال
بگفت این همه گفته ها با عیال
بدو نیک مادر حدیثی نگفت
که خود دخترش را سزا بود جفت
شه شام را کار نامد صواب
چو بشنید از باب دختر جواب
بگفتا که باید یکی چاره کرد
به چاره شود بی غم آزاد مرد
بخواندش یکی زال گم بودگان
خرف زالکی عمر پیمودگان
مرو را بسی مال پد رفت و چیز
وزو راز دل هیچ ننهفت نیز
بگفتش سوی مام گلشاه شو
ز شویش نهان باش و ناگاه شو
دهمت اندکی سو زیان، بر بروی
حدیث من او را سراسر بگوی
کی گر دخترت مر مرا بزنی
دهی، بی گمان بر فلک بر زنی
شما را من از مال قارون کنم
ز خلق جهان جاه افزون کنم
بدو داد یک بدره دینار زرد
یکی درج یاقوت نادیده مرد
مر آن زال را داد بسیار مال
شد آن زال نزدیک جفت هلال
صفت کرد پیش وی از شاه شام
چنین گفت او را که ای جان مام
جوانیست زیبا ابا مال و رخت
نخواهی که گردی بدو نیک بخت؟
توانگر شوی مهر بسته کنی
دل از مهر ورقه گسته کنی
پسندی تو گلشاه را یار اوی
کی کس نیست جزوی سزاوار اوی
شوی با زر و سیم و با مال و گنج
نخواهی همی گنج بی هیچ رنج؟
بگفت این و آنچ فرستاده بود
بدو داد آنچ او بدو داده بود
چو جفت هلال آن چنان حال دید
ز پیش خود آن بی کران مال دید
دل مام گلشاه از آن گرم شد
چو سنگ سیه بخت بد نرم شد
درم مرد را سر بگردون کشد
درم کوه را سوی هامون کشد
درم شیررا سوی بند آورد
درم پیل را در کمند آورد
دل زن سوی مرد شامی کشید
به یکباره از مهر ورقه برید
بدان زال گفت ای گران مایه مام
هلا زود زی میر شامی خرام
بگو آن کنم کت مراد و هواست
همه حاجت تو بر من رواست
تو خواهی بد از خلق پیوند من
فدی باد پیش تو فرزند من
بشد زال و دل شاد برگشت ازوی
نهادش سوی خسرو شام روی
همه گفته ها را بدو باز گفت
بکرد آشکارا حدیث نهفت
شه شام بی منتها خواسته
بدان پیرزن داد ناخواسته
بشد مام گلشاه آزاده چهر
ابا شاه شامی بپیوست مهر
بخواند آن زمان باب گلشاه را
بگفت و نمودش بدو راه را
که گرمال خواهی ودیهیم و تخت
دلش را گشاده کن از بند سخت
دل از ورقه و مهر او رسته کن
بدل مهر با شاه پیوسته کن
که گر بستهٔ مهر شامی شوی
بنزد همه کس گرامی شوی
بدو به زنی ده تو گلشاه را
مر آن عاشق زار و گم راه را
ز شامی مگرشاد و خرم شود
غم ورقه اندر دلش کم شود
نیابی تو داماد هرگز چنوی
کی هم مال دارست و هم خوب روی
هلال گزین داد زن را جواب
کی باید کی ناید ز من ناصواب
چنین داد پاسخ زن بدسگال
کی از رای من سرمتاب ای هلال
که گربگسلی سر ز فرمان من
شکسته شود با تو پیمان من
جوانیست با مال و با خواسته
شود کارها از وی آراسته
بگفت این و با شوی بنهاد روی
نبد روز و شبشان بجز گفت و گوی
ازین کار گلشاه بد بی خبر
نه مر ورقه را بد خبر در سفر
همه کار ورقه بد آراسته
ز مال فراوان و از خواسته
ز بس زر و سیم وز بس کار و بار
بهین شد همی مرو را روزگار
که داند چه آورده بود او به چنگ
ز مردی به چنگ آورید و به هنگ
دو چندان که بد عم ازوخواسته
بدست آوریده بد او خواسته
نهایت نبودش مرین مال را
همی خواست آوردن او خال را
نبودی مرو را بجز این سخن
هر آنکه کی گفتی ز یار کهن
همی خواست کآید بدیدار عم
مگر گردد آزاد از اندوه و غم
گمانش چنان بد که شد کارراست
چه دانست کایزد دگرگونه خواست
چو آمد قضا رفت ناگه بصر
چه سودست کوشش چو آمد قدر
چه مانده ز کوشش کی ورقه نکرد
به آخر قضا زو برآورد گرد
شه شام را جان و دل رفته بود
که در آتش عاشقی تفته بود
بفرمود تا بزم آراستند
چو آراست بایست پیراستند
بحی در هر آن کس که بشناختند
بخواندند او را و بنشاختند
به پیش سران عرب کرد روی
سوی باب گلشاه، گفتا: بگوی
مرا بچه می رد کنی ای هلال
باصل، اربروی و بمال و جمال؟
چه باشد که با فضل و آهستگی
کنی با من از مهر پیوستگی
کنی مر مرا بندهٔ خویشتن
سپارم ترا من دل و جان و تن
هلال ایچ گونه ندادش جواب
کی چونان همی دید راه صواب
چو مردم ز مجلس پراگنده گشت
هلال خردمند گوینده گشت
بدو گفت چه دهی حق دخترم؟
جوان گفت کز رای تو نگذرم
زر و سیم و اسپ و شتر با رمه
ز من هرچ خواهی بیابی همه
غلامان خدمتگر و خوب روی
کنیزان شیرین لب و جعد موی
اگر ورقهٔ بی دل خسته تن
به نزد من آید ستاند ثمن
دهم مرورا ده کنیزک چو ماه
کنم من سپیدش گلیم سیاه
هلالش بگفت: ای شه هوشمند
نخستین به سوگند خود را ببند
که چون دختر من ترا بود جفت
بداری تو این رازرا در نهفت
که گر ورقه آگه شود زین سخن
شود راست با مردمان کهن
جوان و آنک بود از شمار جوان
بخوردند سوگندهای گران
که تا زنده ایم این سخن پیش کس
نگوییم جایی که بودیم و بس
پدر داد گلشاه دل خسته را
مر آن خسرو مهر پیوسته را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستان عاشقانه گلشاه و هلال روایت میشود. گلشاه به شدت عاشق هلال است و از جدایی او رنج میکشد. هلال، پادشاه شام، در جستجوی گلشاه به عرب سفر میکند و ثروت عظیمی همراه خود دارد. او در مسیر، جشن و بزم بر پا میکند و محبت و ثروت خود را با دیگران تقسیم میکند.
در ادامه، هلال به گلشاه علاقهمند میشود و به پدرش پیشنهاد میدهد که او را به همسری بپذیرد. اما پدر گلشاه به پیمان بسته شده خود اشاره میکند و از شکستن آن میپرهد. هلال برای رسیدن به گلشاه از یک رند کمک میگیرد تا دل پدر گلشاه را بدست آورد و در نهایت تصمیم میگیرد که باید به توافقی جدید برسند که شامل عدم بیان راز عشقشان باشد.
این داستان شامل مضامین عشق، پایبندی به پیمان، و ثروت و رفاه است. در نهایت، تصمیم به ازدواج بین هلال و گلشاه صورت میگیرد و امید به خوشبختی در دلها بیدار میشود.
هوش مصنوعی: گلش از دوری دوست به قدری پژمرده و غمگین بود که انگار غم آن به شدت آن را آزار میداد و موجب رنجش و زخم خوردن روحش شده بود.
هوش مصنوعی: دل خسته و رنگ باخته نمیتواند به راحتی از خواب و خوراک لذت ببرد، چه شبها و چه روزها، به خاطر مشکلات و نگرانیهایی که دارد.
هوش مصنوعی: در پیوستگی به زیبایی و شکوه آن بت در قندهار، تمامی افراد در عرب به شهرت و آوازهاش آشنا شدهاند.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و دلبری او، حتی پری هم به او احترام گذاشته و در برابرش سجده میکند.
هوش مصنوعی: زیبایی او در سراسر جهان معروف شده است، زیرا هیچ کس در دنیا همتراز او را ندیده است.
هوش مصنوعی: در سرزمین شام، فردی با اصالت و ریشههای بلند با ویژگیهای برجسته و نام نیک وجود داشت.
هوش مصنوعی: به خاطر شنیدن مکرر وصف و زیبایی گل، دلش در عشق آن گل خسته و پژمرده شده بود.
هوش مصنوعی: از دوری گلشاه دلش بیتاب شده مانند بازارگانانی که به خرید و فروش مشغول هستند و تلاش میکنند کار خود را سامان دهند.
هوش مصنوعی: با ثروت و نعمت و آرزو، آن پادشاه زیبا و شکوهمند شد.
هوش مصنوعی: به سمت عربها، از شام روی خود را به خاطر بوی خوش گل شاه، که مانند مشک است، هدیه داد.
هوش مصنوعی: هرجا که سفر کردی، در آن مکان چیزهای زیادی برای خود بر جای گذاشتی.
هوش مصنوعی: ای کسی که با مهارت و استعداد، با شجاعت و عزم راسخ، از مسیر بالا آمدی و به سوی ما آمدی، با هر کس که ملاقات کردی، توانستی خود را با او سازگار کنی.
هوش مصنوعی: تو همه را به مهمانی دعوت کردهای و آنها را به نوشیدن می و نشستن در جشن و سرور فرامیخوانی.
هوش مصنوعی: از باغ دل برای تو نشانهای جستجو کردم، به طوری که از این زندگی به آن زندگی پی بردی.
هوش مصنوعی: هر که را به دست گردنکشان به سوی بنی شیبه نشان دادی، نشانی از او گرفتهای.
هوش مصنوعی: آن شخص به سمت آن حیوان حرکت کرد و وقتی به آنجا رسید، توقف کرد و چادرها را پهن کرد.
هوش مصنوعی: چادر را برپا کرد و بارها را باز کرد. سپس به درون چادر رفت و با شادی نشست.
هوش مصنوعی: بسیاری از شترها و گاوها را با گوسفند سر نبریده و گره طناب را از درون کیسه باز کردند.
هوش مصنوعی: زمانی که از شام به سمت عربستان میرفت، تعداد زیادی خیکهای پر از شراب همراه خودش میآورد.
هوش مصنوعی: او فرمان داد که هر کسی باید جشنی زیبا برپا کند، به ویژه آنهایی که محبت و محبت را احساس کردهاند.
هوش مصنوعی: بنی شیبه همه را به نوبت دعوت کرد و هر یک را به مجلس خود نشاند.
هوش مصنوعی: هلال آن کجا که به گلشاه میرسد، از زمین و کارش بیخبر بود.
هوش مصنوعی: نه مردم عادی و نه خاصان از کار او خبر ندارند، زیرا او خداوند و سرور شام است.
هوش مصنوعی: هر کسی تصور میکند که آن جوان کیست، او فرد مشهور و معروفی از تاجران است.
هوش مصنوعی: هر بار که به دیدن او میرفتی، هیچ چیز جز زشتیهای او را نمیدیدی.
هوش مصنوعی: اگر از مال و ثروت او مانند قارون به چنگ آوردهای، در حالی که دلت تیره و تار است، پس خوشحال نباید باشی و باید سعادتی در درونت وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: به خاطر بخشش فراوان طلا به دیگران، عشق و محبت زیادی به سوی او جلب شد.
هوش مصنوعی: او طلا و نقره را بر مردم میریزد و همه به کارش خیره میشوند و حیرت زده میمانند.
هوش مصنوعی: بنی شیبه و مردم آنجا همه با جان و دل ثروت و دارایی خود را به آنان اهدا کردند و همچنین اسبها و دامهایشان را نیز بخشیدند.
هوش مصنوعی: در جایی که عشق و زیبایی دل را به دست آورده بود، آن پادشاه نیز در آن مکان خیمه زده بود.
هوش مصنوعی: پادشاه از این موضوع بیخبر بود که همسایهاش در باغ گلشاه زندگی میکند و به همین دلیل شامش را فراهم نکرده بود.
هوش مصنوعی: ناگهان گلشاه، بدون هیچ هوش و صبری، از خیمه بیرون آمد مانند ماهی که از پشت ابرها نمایان میشود.
هوش مصنوعی: در شب، شاه به سمت او نگریست و یک سرو را دید که به زیبایی ماه میمانست.
هوش مصنوعی: چشمم به چهرهی زیباترین گلها افتاد، همانند دو سنگ قیمتی شیرین که جلوهگر است.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زیبایی و جذابیت کسی اشاره دارد که با ناز و خوشاندامی خود، دل و جان همه را تسخیر کرده است. او نه تنها ظاهری زیبا دارد، بلکه تمام ویژگیهایش، شامل برخورد و رفتار، نیز دلانگیز و خوشایند است.
هوش مصنوعی: تمامی پیچ و تاب موهای او مانند زرهای به هم تنیده شده است و زلفهایش به شکل بند و گرهای گرانبها به نظر میرسند.
هوش مصنوعی: کسی که او را ندیده بود، وقتی او را دید دچار بیقراری شد و از شدت عاشق شدن، حالتی زار و نزار پیدا کرد.
هوش مصنوعی: هلال کجا و بابک چه میکند با شاه شام؟ این گفتگو کجاست؟
هوش مصنوعی: هلال به دخترش گفت: تو برای من بسیار ارزشمندی و در جان و بدن من عزیز هستی.
هوش مصنوعی: سوال کردند و از او خواستند که نامش را بگوید. پدرش پاسخ داد: گلشاه، کسی با چهرهای خوشبخت و زیبا.
هوش مصنوعی: ملک گفت: این شعرها در زبان عربی برای او (برای کسی خاص) گفته شده، آیا این عجیب نیست؟
هوش مصنوعی: پدر گفت: بله، اگر کسی از شهر شام یار و همراه من شود، این خوب است.
هوش مصنوعی: من تمام جهان را به تو میبخشم، دنیایی پر از آرزوها، تا اینکه آرزوهایت به تحقق برسند و کارهایت به سامان بیفتند.
هوش مصنوعی: پدر گفت که من عهد و پیمان را به طور جدی بستهام و دیگر به هیچ وجه کنارش نمیگذارم.
هوش مصنوعی: هر دو در یک زمان و مکان قرار میگیرند، زیرا هر دو از نژاد و اصل واحدی هستند و در ارزش و ویژگیهای درونی مشابهند.
هوش مصنوعی: آنها با یکدیگر در ارتباط بودهاند و عشقشان به یکدیگر باعث نزدیکی و پیوند قلبهایشان شده است.
هوش مصنوعی: شام، در اینجا به یک فرد خردمند خطاب کرده و میگوید: "اگر فردی با هوش و دانا هستی، از صحبتهای من دور نشو و به آنها توجه کن."
هوش مصنوعی: در سرزمین عرب، بسیاری از زیبارویان وجود دارند که دلها را به خود مشغول میکنند و لبهایشان مانند یاقوت میدرخشد.
هوش مصنوعی: من آمادهام که حق یک زن دیگر را به خاطر چیزی که به من دادهاید، در اینجا تقدیم کنم.
هوش مصنوعی: پدر گفت که شکستن پیمان کار ناپسندی است و از ما چنین رفتار بدی شایسته نیست.
هوش مصنوعی: او گفت و دوباره به خانه هلال رفت و تمام این حرفها را با خانوادهاش در میان گذاشت.
هوش مصنوعی: مادر به دخترش نکتهای نگفت که شایستهاش باشد.
هوش مصنوعی: شاه شام، به درستی نتوانست کاری انجام دهد چون از دختر جواب شنید.
هوش مصنوعی: او گفت که باید راه حلی پیدا کرد؛ با پیدا کردن این راه حل، انسانی آزاد و بدون غم خواهیم بود.
هوش مصنوعی: یکی از افراد پیر و تجربی دربارهٔ زال، که به نوعی مجبور به زندگی گمگشته و دور از خانوادهاش بوده، داستانی روایت میکند. او مدت زیادی را در مسیری دشوار و پرچالش گذرانده و حالا به تأمل در زندگی و تجربیات گذشتهاش میپردازد.
هوش مصنوعی: برو، دارایی پدرت به اندازه کافی است و تو هیچ چیز از اسرار دل خود را پنهان نکن.
هوش مصنوعی: به او گفتند که به سمت مادر گلشاه برو و در کنار او پنهان شو و ناگهان ظاهر شو.
هوش مصنوعی: اگر کمی توجه کنی و به سخنان من گوش دهی، تمام حقیقت را به تو خواهم گفت.
هوش مصنوعی: اگر دخترت مرا بزند و به من آسیب برساند، بدون تردید بر آسمان هم آسیب خواهد زد و بزرگ خواهد شد.
هوش مصنوعی: من شما را چنان غنی میکنم که وقتی از مال قارون برخوردار شوید، دیگر هیچ نیازی به مردم نخواهید داشت و مقام و اعتبار شما در میان مردم بسیار بالا خواهد رفت.
هوش مصنوعی: او یک کیسه پر از سکههای طلا به او داد و یک دُر یاقوت که هیچ کس آن را ندیده است.
هوش مصنوعی: مرد زال دارای ثروت بسیار شد و آن زال به نزد همسر هلالی خود رفت.
هوش مصنوعی: در حضور او، یکی از صفتکنندگان از شاه شام چنین گفت: ای جان مام، تو را چه حال است؟
هوش مصنوعی: جوانی زیبا و خوشبختی در کنار دارایی و ثروت تعجبآور است؛ آیا نمیخواهی با داشتن چنین جوانی، خوشبختی را بدست آوری؟
هوش مصنوعی: اگر wealth و ثروت به دست آوری، باید محبت و عشق را از دل خود بیرون کنی و وابستگی های عاطفی را کنار بگذاری.
هوش مصنوعی: تو به گلستان توجه داری و محبوب او را میپسندی، اما بدان که جز او کس دیگری برای عشق و محبت شایسته نیست.
هوش مصنوعی: آیا میتوانی با طلا و نقره و ثروت و گنج به دست بیاوری، بدون اینکه زحمتی بکشی و تلاش کنی؟
هوش مصنوعی: او به این و آن گفت و آنچه را که به او داده بود، به او بازگرداند.
هوش مصنوعی: همچون هلالی که به دو نیم تقسیم شده، آن شخص وضعیت خود را مشاهده کرد و ثروت بیانتهایی را که در پیش داشت، دید.
هوش مصنوعی: دل مادر گلشاه به خاطر بدبختیهای فرزندش نرم و پر از احساسات شد، مانند سنگی که با حرارت داغ و نرم میشود.
هوش مصنوعی: زور و قدرت مرد، همچون نیرویی است که میتواند کوهها را به سوی بیابانها بکشاند.
هوش مصنوعی: هر کسی با هستی و قدرت خود میتواند در موقعیتهای خاصی تأثیرگذار باشد. مثلاً فردی که در مقام و موقعیت بالایی قرار دارد، میتواند بر دیگران تسلط یابد و آنها را تحت کنترل خود درآورد. به عبارت دیگر، امکانات و مهارتهای یک شخص میتواند به او کمک کند تا بر دیگران و یا مسائل مسلط شده و به خواستههایش دست یابد.
هوش مصنوعی: دل زن ناگهان به سمت مرد شامی متمایل شد و از محبت و علاقه خود یعنی ورقهای که از آن روشنایی میگرفت، جدا شد.
هوش مصنوعی: زال به مادرش گفت: ای مادر گرامی، بیدرنگ به سوی میر شامی برو و به او خبر بده.
هوش مصنوعی: بگو من هر کاری که بخواهی برایت انجام میدهم و هر نیاز و خواستهات برآورده میشود.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی که از مردم بد بگویی، من فدای تو میشوم و فرزندم را نیز به خاطر تو قربانی میکنم.
هوش مصنوعی: زال با دل شاد به سوی خسرو بازگشت و نگاهش به روی زیبای او معطوف شد.
هوش مصنوعی: او همهی صحبتها را به او گفت و مسائل پنهان را به شفافیت بیان کرد.
هوش مصنوعی: پادشاه شب را که بیپایان است، به خواستهاش نرساند و ناخواسته به آن زن سالخورده عطا کرد.
هوش مصنوعی: مادری به نام گلشاه که چهرهای آزاد و زیبا داشت، به شاه شامی پیوست و عشق آنها به همدیگر بیشتر شد.
هوش مصنوعی: در آن زمان، گلی از گلستان به آواز درآمد و به او نشان داد که چگونه میتواند به آن مکان برود.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال مهر و محبت هستی، باید دل او را از قید و بندهای سخت آزاد کنی و فضای راحتی برای او فراهم کنی.
هوش مصنوعی: دل را از محبت و نشانههای او آزاد کن و به جای مهر او، عشق و محبت خود را به شاه متمرکز کن.
هوش مصنوعی: اگر تو تحت حمایت و محبت کسی از شام قرار بگیری، نزد همه عزیز و محترم خواهی شد.
هوش مصنوعی: برای او، بزن گلش را به دست کسی که آن عاشق بیچاره و گمراه است.
هوش مصنوعی: جز این نیست که اگر کسی از شام خوشحال و شاداب شود، غم در دلش کم خواهد شد.
هوش مصنوعی: هرگز یک داماد مانند تو را پیدا نخواهی کرد، چرا که تو هم مالدار هستی و هم چهرهای زیبا داری.
هوش مصنوعی: زن هلال را انتخاب کرده است و به او پاسخ میدهد که پاسخ من چه زمانی باید و چه زمانی نباید به اشتباه باشد.
هوش مصنوعی: زن بدخواه با نیشخندی به من گفت که ای هلال، از نظری که من دارم دور نشو.
هوش مصنوعی: اگر کسی که برایم مهم است از دستم خارج شود و به خواستهام پاسخ ندهد، هیچ توافقی با تو نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: جوانی که دارای ثروت و آرزوهای بزرگ است، میتواند کارهای خود را به خوبی انجام دهد و به زیبایی سازماندهی کند.
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی سخنانی را بیان میکند و پس از آن به همسرش نگاه میکند. روز و شب آنها تنها به صحبت کردن با یکدیگر گذرانده میشود و غیر از این، کار دیگری ندارند.
هوش مصنوعی: از کاری که گلشاه انجام داده بیخبر است و ورقه هم در سفر از این موضوع بیخبر است.
هوش مصنوعی: همه کارها به خوبی و با ظرافت انجام شده است، به خاطر داشتن ثروت زیاد و خواستههای فراوان.
هوش مصنوعی: به خاطر بسیاری از طلا و نقره و همچنین فعالیتهای مختلف، روزگار مرو به بهترین حالت خودش رسیده است.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند او چه چیزی را به دست آورده است؛ از مردانگیاش استفاده کرده و به هدف خود رسیده است.
هوش مصنوعی: آنچه را از بدیها خواستهای دو برابر به دست آوردهای.
هوش مصنوعی: او خواست که این مال را به پایان برساند، اما همچنان به دنبال رسیدن به محبوب خود بود.
هوش مصنوعی: این سخن جز این نیست که تو هیچ وقت نمیتوانی از یاد یار قدیمیات خلاص شوی. هر زمان که از او سخن به میان میآید، یاد و خاطرهاش برایت زنده خواهد شد.
هوش مصنوعی: او میخواست که به دیدار دوست بیاید تا از اندوه و غم آزاد شود.
هوش مصنوعی: او به قدری بدبین بود که آنچه را که درستی و راستی به نظر میآمد، نفهمید و نمیدانست که خداوند تصمیم دیگری دارد.
هوش مصنوعی: هنگامی که تقدیر فرامیرسد، حتی اگر چشمها باز باشد، تلاش چه فایدهای دارد؟ زیرا زمانی که سرنوشتی تعیین شده باشد، هیچ کوشش و تلاشی نمیتواند آن را تغییر دهد.
هوش مصنوعی: از تلاش چه باقی مانده است، اگر ورقهی زندگی به پایان نرسد و قضا و قدر او را از میان ببرد؟
هوش مصنوعی: شاه در حالتی آتشین و عاشقانه شام را ترک کرده بود، گویی جان و دلش را در این عشق فدا کرده است.
هوش مصنوعی: فرمان دادند تا میهمانی را آماده کنند و وقتی که آماده شد، ایستادند و خود را زینت کردند.
هوش مصنوعی: هر کسی که شناخته شود و از ویژگیهایش آگاه شوند، او را میستایند و مورد احترام قرار میدهند.
هوش مصنوعی: با رویی مهربان به سمت رهبران عرب رفت و گفت: بگویید.
هوش مصنوعی: ای هلال زیبا و دوستداشتنی، آیا به من توجهی نکرده و مرا نادیده میگیری؟ تو که با زیبایی و جذابیت خود، همه را mesmerize میکنی.
هوش مصنوعی: شاید با لطف و آرامش، بتوانی با من از محبت و دوستی صحبت کنی.
هوش مصنوعی: من خود را به تو میسپارم و همه وجودم، از جمله دل و جان و تنم را برای تو به عنوان بندهای در خدمتت قرار میدهم.
هوش مصنوعی: هلال به هیچوجه جوابی نداد، زیرا او راه درست را میدید.
هوش مصنوعی: وقتی افراد از جمع پراکنده شدند، هلال که نمادی از خرد و دانایی است، به سخن آمد.
هوش مصنوعی: به او گفت چه چیزی به دخترم میدی؟ جوان پاسخ داد: من هیچگاه از نظری که تو داری، عقبنشینی نمیکنم.
هوش مصنوعی: هرچه از طلا و نقره و اسب و شتر و گوسفند بخواهی، همهاش را از من میتوانی بگیری.
هوش مصنوعی: خدمتکاران، زیبا رویانی هستند که در کنار دختران نازکلب و با موهای مواج قرار دارند.
هوش مصنوعی: اگر برگهای بیروح و بیاحساس به نزد من بیاید، من هزینهاش را خواهم گرفت.
هوش مصنوعی: من آنچنان او را زیبا و روشن میسازم که همچون ماه در میان تاریکیها درخشان خواهد بود.
هوش مصنوعی: هلال گفت: ای پادشاه باهوش، ابتدا به عهد و پیمان خود پایبند باش.
هوش مصنوعی: چون دختر من با تو همسر و همراه شد، این راز را در دل خود نگهدار.
هوش مصنوعی: اگر ورقهای از این موضوع مطلع شود، به درستی با افراد با تجربه و قدیمیتر همصحبت خواهد شد.
هوش مصنوعی: جوان در میان جوانان بود و قسمهای سنگینی خوردند.
هوش مصنوعی: زمانی که هنوز زندهایم، این حرف را با کسی درمیان نگذاریم و فقط همین جا بمانیم.
هوش مصنوعی: پدر به گلشاه که دلش خسته است، معشوقی با محبت همیشگی عطا کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.