چو در بند او شد درخشنده ماه
نهاد از طرب روی سوی سپاه
سپاه بنی ضبه گشتند شاد
همه حمله کردند چون تند باد
گرفتند مر هر دو را در میان
شدند از طرب شادمان و دنان
چو ورقه چنان دید غم خواره شد
چو سر گشته ای زار و بیچاره شد
بگفت: ای سران و مهان عرب
شجاعان و نام آوران عرب
بجویید روی و بیابید رای
بکوشید با من ز بهر خدای
مرا اندرین کار یاری کنید
به جنگ اندرون پای داری کنید
مگر یار گم بوده باز آورم
دل دشمنان زیر گاز آورم
سبک باب گلشاه فرخ نسب
خروشید و بدرید بر تن سلب
بگفت: از پی حمیت و نام و ننگ
بکوشید أیا نام داران به جنگ
چو گفت این أبا ورقه و با سپاه
ز کینه بر اعدا گرفتند راه
به حمله درون زود بشتافتند
مر آن قوم را جمله دریافتند
بساجان کی اندر بلا سوختند
بسا دیده کز تیر بردوختند
همی تا جهان جامهٔ دود رنگ
نپوشید، کوته نکردند چنگ
چو گیتی بپوشید شعر کبود
دو لشکر ز هم باز گشتند زود
ربودند گلشاه دل خواه را
ببستند و بردند آن ماه را
چو دو لشکر از کینه گشتند باز
دل ورقه شد جفت گرم و گداز
بگفتا که: در جنگ کشته شدن
بهست از چنین زار زنده بدن
بگفتار با خلق بگشاد لب
نگر تا چه کرد آن سوار عرب
همی بود تا شب بسی درگذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگشت
برون آمد از خیمه چون تند باد
سوی لشکر دشمنان رخ نهاد
ابا درقه و دشنه و تیغ تیز
همی رفت تنها به خشم و ستیز
سپه بد سر اندر کشیده به خواب
که بس مانده بودند از رنج و تاب
چو آتش دل ورقه تفسیده گرم
همی شد میان سپه نرم نرم
همی کرد با خیمها در نگاه
به تیره شب اندر همی کرد راه
ز دلبرش جایی نشانی ندید
نه از هیچ جا زاری او شنید
چو از دیدن دوست نومید گشت
دل و جانش لرزنده چون بید گشت
یکی خیمه ای دید عالی ز دور
همی تافت از وی چو از ماه نور
سبک ورقه زی خیمه افگند رای
باومید دیدار آن دل ربای
چو از دور نزدیک خیمه رسید
به درگاه خیمه درون بنگرید
به بیغولهٔ خیمه گلشاه را
بدیدش مر آن دل گسل ماه را
دو گیسوش بر چوب بسته چو سنگ
ببسته چنان چوب بر رشته چنگ
پس پشت او دستها بسته سخت
غلام از بر تخت و او زیر تخت
همه مشک پر چنبرش زیر تاب
همه نرگس دلبرش زیر آب
گل لعل فامش نهان زیر ابر
دل مهربانش نهان زیر صبر
غلام از بر تخت، دل پرستیز
نهاده ز پیش اندرون تیغ تیز
تهی کرده بد خیمه از کهتران
ز پیوستگان و هم از مهتران
نبد جز غلام اندر آن خیمه کس
هم او بود تنها و گلشاه و بس
یکی نوبتی بر در خیمه بر
ببسته به کردار مرغی بپر
نهاده بر آن تخت پیش غلام
یکی قطره میزی می لعل فام
به دست اندرش ساغری پر شراب
به رنگ گل سرخ و بوی گلاب
غلام از بر تخت بد نیم مست
یکی تیغ پیش و پیاله به دست
فگنده بدیدار گلشاه چشم
رخی پر ز رشک و دلی پر ز خشم
به گلشاه گفتی همی هر زمان
ز کین جگر: کای فلان و فلان
بکشتی تو مر بابکم را به قهر
به من بر همه نوش کردی چو زهر
برادرم را نیز کشتی به جنگ
ایا سنگ دل شوخ بی نام و ننگ
گناه ترا جمله کردم عفو
نداری همی مر مرا هم کفو؟
من از ورقهٔ تو بچه کمترم
که ما را نخواهی، نیایی برم
ببندم کنون لاجرم بسته ای
دل خویش با مرگ پیوسته ای
هم اکنون من این بادهٔ لعل فام
خورم، چون بخوردم بگیرم حسام
همه کین دیرینه پیدا کنم
بگیرمت با قهر و رسوا کنم
به پیش تو اندر به قهر و ستم
چنان چون سزد با تو باشم بهم
سحرگاه باشد کی آیم به جنگ
شوم ورقه را زنده آرم به چنگ
به پیش تو آرمش بسته دو دست
کنمش از غم و رنج و تیمار مست
پس آنگه ببرم سرش از قفا
کزو وز تو دارم فراوان جفا
همی گفت چونین و بر کف شراب
همی راند گلشاه از دیده آب
روانش پر از درد و دل پر ز پیچ
سر از پیش خود بر نیاورد هیچ
نه با وی به گفتار بگشاد لب
نه از کبر خاموش گشت ای عجب!
غلام فرومایه کان می بخورد
نشست او زمانی و تیزی نکرد
پس آنگاه از تخت برخاست زود
ز کار فلک هیچ آگه نبود
به نزدیک او رفت با خرمی
بسیجید از بهر نا مردمی
بدان روی تا مهر بستاندش
به ناپاکی آلوده گرداندش
به گلشاه چون دست کردش دراز
دل ورقه مر کینه را کرد ساز
نماندش صبوری، نماندش قرار
به خیمه درون جست عیار وار
به یک جستن آمد به نزد غلام
برآورد و بگذارد هندی حسام
به یک زخم بگسست از تن سرش
کز آن زخم آگه نشد لشکرش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش داستان، ورقه که در حال نگرانی و ناراحتی است، به سپاه بنی ضبه میپیوندد و از آنها میخواهد که برای جنگ با دشمنان یاریاش کنند. او با شجاعت و حس حمیت به میدان میرود و چگونگی کشته شدن را بهتر از زندهماندن در چنین شرایطی میداند. ورقه در شب به سمت اردوگاه دشمن پیش میرود تا دلبرش را ببیند، اما نمیتواند نشانی از او بیابد.
در نهایت، او به خیمهای نزدیک میشود و متوجه میشود که گلشاه در آنجا است، اما او بهطرز غمانگیزی در اسارت است. غلامی در خیمه است که زهر مشروب به گلشاه داده و تمام اعمال او را تحت نظر دارد. ورقه با خشم و غم از دشمنش میخواهد که انتقام برادرش را بگیرد و به او وعده میدهد. در این لحظه، ورقه با عزم راسخ آهنگ نبرد میکند و برنامهاش را برای نجات گلشاه و گرفتن انتقام ترتیب میدهد. اینجا نشاندهنده عزم و تعهد او به حفظ شرافت و عشقش است.
هوش مصنوعی: وقتی که ماه تابان در دام عشق او گرفتار شد، از خوشحالی چهرهاش را به سمت لشکر برگرداند.
هوش مصنوعی: سپاه بنی ضبه همه شاد و سرحال شدند و مانند تندباد به سمت دشمن حمله کردند.
هوش مصنوعی: هر دو نفر را در میانه گرفتار کردند و از خوشحالی و شادی شاد و خوشحال شدند.
هوش مصنوعی: وقتی ورقه این وضعیت را دید، به شدت غمگین شد و حالش مثل سرگردانها و بیچارهها بد شد.
هوش مصنوعی: او گفت: ای بزرگان و مردان شجاع عرب، شما که نامی و معروف هستید.
هوش مصنوعی: به دنبال زیبایی باشید و اندیشهای پیدا کنید. در تلاش باشید تا به خاطر خدا با من همراه شوید.
هوش مصنوعی: از شما میخواهم که در این کار به من کمک کنید و در درون این میدان استقامت و پايداری داشته باشید.
هوش مصنوعی: آیا من باید یار گمشدهام را برگردانم و دل دشمنان را زیر فشار بگذارم؟
هوش مصنوعی: سبک باب گلشاه، که نسبش نیکو و مبارک است، با صدای بلند به صدا درآمد و پردهای که به او پوشانیده شده بود، را پاره کرد.
هوش مصنوعی: او گفت: به خاطر غیرت و آبرو و نام خود تلاش کنید، ای کسانی که نام دارید، به جنگ بروید.
هوش مصنوعی: زمانی که این مرد بزرگ (آبا ورقه) به همراه سپاه خود، به خاطر کینهای که از دشمنان داشتند، مسیری را در پیش گرفتند.
هوش مصنوعی: مردم به سرعت به حمله پرداختند و همه آن افراد را به طور کامل شناختند.
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم در سختی و درد رنج میکشند و چشمهای زیادی هستند که به خاطر زخمها و مصیبتها اشک میریزند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دنیا به رنگ دود در نیامده و پوشش نازکی نپوشیده است، آهنگ و نغمهها از دل بلند و ادامهدار است.
هوش مصنوعی: وقتی زمین به رنگ آبی زیبا درآمد، دو لشکر به سرعت از یکدیگر فاصله گرفتند.
هوش مصنوعی: آن معشوق دلربا را دزدیدند و آن ماه را بستند و با خود بردند.
هوش مصنوعی: وقتی دو گروه از سر کینه و دشمنی دوباره به هم برخورد کردند، دل ورقه (که میتواند نمادی از عشق یا احساسات باشد) به گونهای داغ و آتشین شد که به هم پیوستند.
هوش مصنوعی: او گفت: در جنگ کشته شدن بهتر از این است که به این حال و روز زنده بمانی.
هوش مصنوعی: به مردم صحبت کن و دهانت را باز کن تا ببینی آن سوار عرب چه کار کرد.
هوش مصنوعی: شبانگاهی به خوبی سپری شد و شباهنگ بر آسمان گردش کرد.
هوش مصنوعی: او مانند یک تندباد از خیمه خارج شد و به سمت لشکر دشمنان رفت.
هوش مصنوعی: او با لباس و ابزار جنگی، به نشانه خشم و جدال، به تنهایی به جلو میرفت.
هوش مصنوعی: سپه به حالت خواب و آرامش فرو رفته است، زیرا مدت زیادی را در رنج و ناراحتی به سر بردهاند.
هوش مصنوعی: دل همچون آتش میسوزد و در میان لشکر، ورقهای پاره و داغ احساساتش به آرامی گرما میگیرد.
هوش مصنوعی: او با خیمهها در شب تاریک در تلاش بود تا راهی پیدا کند.
هوش مصنوعی: او از دلبرش هیچ نشانهای ندید و از هیچ جا نیز صدای نالهاش به گوش نرسید.
هوش مصنوعی: زمانی که دل و جانش از دیدن دوست ناامید شد، به مانند بیدی لرزان گردید.
هوش مصنوعی: یک خیمه بلند و زیبایی را از دور مشاهده کرد که همچون نور ماه میدرخشید.
هوش مصنوعی: به آرامی ورقۀ زیبایی را از خیمه بیرون میاندازد و در دلش امید دیدار آن محبوب دلربا را میپروراند.
هوش مصنوعی: وقتی که از دور به خیمه نزدیک میشود، به در ورودی خیمه نگاهی بیندازد.
هوش مصنوعی: او در گوشهٔ خیمه، به گلشاه نگاه کرد و دلش را به خاطر زیبایی همچون ماه از دست داد.
هوش مصنوعی: موهای او مانند دو رشته گیسو به چوبی بسته شده و به قدری محکم است که انگار سنگ بر آن قرار گرفته و چوب به آن گره خورده است.
هوش مصنوعی: در اینجا مفهوم این است که شخصی همچون غلام به سختی تحت فرمان دیگری قرار دارد و در حالی که دستهای او به پشت بسته شده، به پایین نگریسته و خضوع و فروتنی خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: همه مشکها در گرد و غبارش پنهانند و همه نرگسها در زیر آبش مخفی شدهاند.
هوش مصنوعی: گل قرمزرنگش پنهان است زیر ابر، و دل مهربان او نیز زیر صبر نهفته است.
هوش مصنوعی: غلام از روی تخت، دلش را به تمجید و ستایش آماده کرده و در درونش تیری تیز نهفته است.
هوش مصنوعی: در این عبارتی که بیان شده، به این نکته اشاره میشود که بدی و مشکلات باعث شده است تا هم از پیروان (کهتران) و هم از رهبران (مهتران) فاصله بگیرد و در نتیجه، فضای خیمه (جایگاه) خالی و تهی شود. به عبارتی دیگر، گویا ناهنجاریها و شرایط ناگوار موجب جدایی و بیگانگی در جامعه شده است.
هوش مصنوعی: در آن خیمه هیچ کس غیر از غلام وجود نداشت و او تنها بود، گلشاه نیز تنها آنجا بود.
هوش مصنوعی: کسی در کنار در خیمه نشسته و منتظر است، مانند پرندهای که آماده برای پرواز است.
هوش مصنوعی: در یک صندلی مجلل، در برابر خدمتکار خود، یک قطره از شراب قرمز و زیبا قرار دارد.
هوش مصنوعی: در دستان او جامی پر از شراب به رنگ گل سرخ و عطر گلاب قرار دارد.
هوش مصنوعی: یک جوان خوشسیما و خوشبرخورد در کنار تخت نشسته و نیمهمست به نظر میرسد. در دستش یک شمشیر و یک لیوان طلاست.
هوش مصنوعی: در این ابیات، شخصی به وصال محبوبی میرسد که چشمانش پر از زیبایی و دلش پر از احساسات غم و خشم است. او در دیدار این گل، حالتی از شگفتی و حسادت را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: به گلشاه گفتی همیشه از روی کینه و دشمنی، که ای فلان و فلان.
هوش مصنوعی: با قدرت و خشم خود، پدر مرا غرق کردی و زهر در کلامت گنجاندهای، که همه چیز را به تلخی تبدیل کردهای.
هوش مصنوعی: به برادرم هم آسیب زدی و او را در جنگ بردی، ای سنگدل بیرحم که نه نامی داری و نه آبرویی.
هوش مصنوعی: من همه گناهان تو را به گردن میگیرم، اما چرا من را نمیبخشائی؟ آیا تو همتایی نداشتی که مرا ببخشی؟
هوش مصنوعی: من از تو کمترم، پس چرا ما را نمیخواهی و به دیدن ما نمیرسی؟
هوش مصنوعی: حالا باید دلم را ببندم، زیرا تو به مرگ پیوستهای.
هوش مصنوعی: اینک من این شراب سرخ رنگ را مینوشم و بعد از نوشیدن، شمشیری در دست میگیرم.
هوش مصنوعی: میخواهم همهٔ کینهها و دشمنیها را که در دل دارم، پیدا کنم و با خشم و رسوایی تو را به دام بیندازم.
هوش مصنوعی: در حضور تو، با وجود همهٔ قهر و ستمی که بر من میکنی، منطقی نیست که من به تو بیاحترامی کنم.
هوش مصنوعی: صبح زود میتوانم بروم و با دشمن مقابله کنم و برگهای را که از دست رفته دوباره زنده کنم و به دست آورم.
هوش مصنوعی: در پیش تو آرامشی را با دستانم به همراه میآورم، از غم، رنج و پریشانی بیخبر.
هوش مصنوعی: سپس از پشت سر او را سرش را میزنم، چون او به من ظلمهای زیادی کرده است.
هوش مصنوعی: او همچنان که این سخنان را میگفت، در حالی که گلشاه با دست خود شراب را به حرکت درآورده بود، چشمانش پر از اشک بود.
هوش مصنوعی: روان او پر از غم و دلش پر از نگرانی بود و هیچ وقت نتوانست از افکار خود رها شود.
هوش مصنوعی: نه او به صحبت کردن با او پرداخته و نه از روی خودپسندی سکوت کرده است، چه شگفتانگیز!
هوش مصنوعی: یک نفر بیارزش و حقیر که مشغول نوشیدن شراب بود، کمی استراحت کرد و هیچ کاری انجام نداد.
هوش مصنوعی: سپس سریعاً از تخت پایین آمد، در حالی که هیچ چیزی از کارهای آسمان نمیدانست.
هوش مصنوعی: او به سمت محبوبش رفت و با خوشحالی فراوان برای مقابله با بدیها و ناپسندیها تلاش کرد.
هوش مصنوعی: هرکس که روی زیبا و محبتآمیز دارد، ممکن است با رفتار ناپسند و ناپاکی دیگران تحت تاثیر قرار گیرد و به آنها دچار شود.
هوش مصنوعی: وقتی که دل به باغ گل میزند و به زیباییها نزدیک میشود، کینه و دشمنیها را کنار میگذارد و به دوستی و محبت میرسد.
هوش مصنوعی: صبر و آرامشش از بین رفته و به دنبال کسی میگردد که در خیمهاش باشد و مانند یک مرد راستگو و شجاع عمل کند.
هوش مصنوعی: یک ضربه به کنار غلام زد و یک هندی به نام حسام را بالا برد و به او نزدیک شد.
هوش مصنوعی: با یک زخم، از بدنش جدا شد، اما لشکرش از آن زخم باخبر نشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.