چو شد یار با بارهٔ گام زن
براند اسب گرم آن دلارام زن
همی راند تا سوی لشکر رسید
ز گرد دو لشکر هوا تیره دید
دو عاشق بر آن سان چو دو کوه روی
گرازان و روی آوریده بروی
دل هر دو از مهر پرداخته
همین و همان جنگ را ساخته
نگه کرد گلشاه سوی نبرد
بدید آن دو گردن کش شیرمرد
یکی بد ربیع ابن عدنان به نام
دگر ورقه بد نام ابن الهمام
برابر شده هر دو با یک دگر
یکی کینه دار و یکی کینه ور
تن ورقه با خاک پیوسته دید
به زخم بلا ران او خسته دید
تو گفتی کی آتش برافروختند
مر آن گل رخان را درو سوختند
ز دل سوی دیده برآورد خون
ز مرکب همی خواست شد سرنگون
ولیکن به جلدی تن خویشتن
نگه داشت آن لعبت سیم تن
دگرباره کرد آن دلفروز ماه
به سوی ربیع ابن عدنان نگاه
زمین دید از خون او لاله گون
ز بازوش گشته روان سیل خون
غم ورقه بر جانش خوشتر ببود
دلارام را مهر ورقه فزود
فرس پیش راند آن نگار بدیع
چو آمد به پیش سپاه ربیع
ز بهر نظاره بجا ایستاد
که اندر حیل بود سخت اوستاد
به سوی ربیع و سوی ورقه چشم
نهاد آن دلارام پر کین و خشم
که تا جنگ آن هر دوان چون بود
از آن دو بمردی کی افزون بود
به میدان رزم اندر آن هر دو گرد
نمودند هر دو همی دست برد
چو دو شیر آشفته بر یک دگر
گه این حمله آور، گه آن حمله بر
اگرچند از جنگ خسته بدند
وگر چند در عشق بسته بدند
ز کین دل و حمیت نام و ننگ
همی تازه کردند آیین جنگ
همی از سم مرکبان نبرد
زمین و هوا را بپوشید گرد
ز بس ماندگی مرکب هردوان
همی خون فگند این و آن از دهان
همی کرد گلشه نظاره ز دور
شده در غم عشق ورقه صبور
بجوشید اندر دل ورقه مهر
ز حمیت مر او را برافروخت چهر
بزد بانگ بر مرکب باد پای
بجست اسپ چون مرغ پران ز جای
ز بس تیزی آن بارهٔ ره سپر
خطا کرد ناگه درآمد بسر
سر و گردن اسپ بر هم شکست
به دل ورقه گفت: از قضا کس نرست!
بیفتاد مسکین ستان برقفا
ربیع اندر آمد چو کوه صفا
بلرزید ورقه چو برگ درخت
بگفت: آه نومید گشتم ز بخت!
ربیع دلاور ز زین در بجست
چو شیری دژم بین کی بروی نشست
چو شد ورقه اندر کف او زبون
کشیدش یکی خنجر آب گون
بدان تا به خنجر ببرد سرش
برد سر به نزدیک آن دلبرش
سر دست او ورقه بگرفت سخت
چو دیدش کی یک باره برگشت بخت
بگفتا برین دل میفزای درد
به حق خداوند جبار و فرد
از آن پیش تا کم درآری ز پای
یکی روی گلشاه ما را نمای
کنونم مکش، دست و پایم ببند
ببر نزد آن زاد سر و بلند
بدیدار آن ماه مهمان کنم
به پیش وی آنگاه قربان کنم
چو یک بار دیگر ببینمش روی
توام کش چو بکشد مرا عشق اوی
چو بشنید گفتار ورقه ربیع
بگفت: آمدم پیش کاری بدیع
بدو گفت: ای بی وفا بد سگال
چرا قصد کردی به سوی جدال؟
کنون کوفتادی به چنگم اسیر
شدی کند رای و شدی کند ویر
به سوگند بستی دلم را؟ رواست
کنم آنچت اکنون مرا دو هواست
برم من تو را سوی گلشاه تو
به پایان برم عمر کوتاه تو
بگفت این و از سینهٔ او بجست
دو دستش پس پشت محکم ببست
فگندش به گردن درون پالهنگ
پیاده کشیدش به میدان جنگ
چو گلشاه ویرا به میدان بدید
سوی دیده خون دلش بردوید
نماند ایچ بر جانش آرام و صبر
به کینه درآمد چو یک پاره ابر
چوجانان مرو را بدان سان بدید
درآمد یکی نعره ای بر کشید
بدیشان چو تنگ اندر آمد ز راه
ز رخ پرده بگشاد و بنمود ماه
عمامهٔ خز از سر به بیرون فگند
به لشکر نمود آن دو مشکین کمند
چو پرده ز رخسار او دور گشت
همه روی میدان پر از نور گشت
از آن موی خوشبوی و آن روی پاک
پر از لاله شد سنگ و از مشک خاک
دو لشکر عجب مانده از روی اوی
از آن قد و بالا و گیسوی اوی
بگفتند و یحک! ز ابر سیاه
چگونه پدید آمد این طرفه ماه!
ربیع ابن عدنان چو او را بدید
ببد خیره و سوی او بنگرید
گمانی چنان برد کان ماه روی
ز مهر دل آمد بدیدار اوی
به تفسید اندر دلش مهر اوی
چو چشمش برافتاد بر چهر اوی
فرس پیش او راند، گفت: ای نگار
چرا آمدی؟ زود حجت بیار
مگر بی من ای دوست غمگین شدی
ز هجران من زار و مسکین شدی
کی من بی تو ای دوست چونان بدم
تو گفتی کی در بند و زندان بدم
نبایستت آمد همی سوی من
وگر چند نشکیبی از روی من
که من زی تو با ورقه آیم همی
ز کینه دلش را بخایم همی
به پیش تو خواهمش گردن زدن
کی تا من ز تو برخورم تو ز من
ز گفتار او ورقه شد سوگوار
بگفتا که هم جان شد و هم نگار
گمان برد مسکین مگر با ربیع
بپیوست مهر آن نگار بدیع
بگفت ار کنون کشته گردم رواست
که کشتن مرا راحت از هر بلاست
همی راند گلشاه با مهر و رنگ
سمند صف آشوب را نرم و تنگ
بدان سان کی من زی تو آیم همی
ز دل مهربانی نمایم همی
چو از ره رسیدش بر هر دو تنگ
نکرد ایچ بر جایگه بر درنگ
یکی نیزه زد آن ستوده هنر
ربیع فرومایه را بر جگر
سنانش گذارید از سون پشت
بر آن سان بزاری مر او را بکشت
بزیر آمد و دست ورقه گشاد
سوی لشکر خویس رفتند شاد
چو ورقه ز گلشاه چونان بدید
ز شادی تو گفتی همی بر پرید
دو رخسارش از خرمی برفروخت
به تیر طرب چشم غم را بدوخت
بنی شیبه و قوم او از نشاط
کشیدند از دل به شادی بساط
روان از همه غم بپرداختند
ز شادی همه دل برانداختند
همه یک به یک نعره برداشتند
بر اعدا همه گردن افراشتند
همه ضبیان را ز تیمار و غم
سیه شد جهان و نگون شد علم
شدند از عنا همچو دل بردگان
چو آسیمه ساران و پژمردگان
هلال آن کجا باب گلشاه بود
دلاور، بدو روز گم راه بود
ز تیمار فرزند دل خسته بود
کی بخت از برش ناگهان جسته بود
چو دختر بدو باز دادش خدای
شده دولتش باز آمد بجای
روان را چو از بند غم جسته دید
دل خویش با بخت پیوسته دید
همه لشکر از شوق کردند باز
به دل بر در شادکامی و ناز
ربیع جهان سوز چون کشته شد
همه دولتش جمله برگشته شد
دو فرزند بد مرو را جنگ جوی
دلیر و صف آشوب و فرهنگ جوی
چو بر بابشان دولت آمد بسر
به کینه برون راند مهتر پسر
بر بابک آمد، گرستش بزار
پر از خون دل کرده روی و کنار
چه گفتش؟ بگفت: ای گرامی پدر
ایا شاه صف دار آهن جگر
دریغا کی بر دست بی مایگان
بناگاه کشته شدی رایگان
ولیکن به کین تو من هم کنون
کنم روی این دشت دریای خون
بگفت این و از کینهٔ دل غلام
بغرید مانند رعد از غمام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این داستان، دو جنگجوی دلاور به نامهای ربیع و ورقه در میدان نبرد با یکدیگر روبهرو میشوند. عشق و دوستداشتنهای آنها باعث میشود که با یکدیگر بجنگند، در حالی که هر دو از زخمها و آسیبهای جنگ خستهاند. دل یار ورقه، گلشاه، از کشتن دوستش ربیع میسوزد و به شدت درد میکشد.
ورقه در نبرد به دام ربیع میافتد و از او درخواست میکند که او را نکشد تا بتواند یک بار دیگر روی گلشاه را ببیند. ربیع، بعد از شنیدن این درخواست، از کشتن ورقه منصرف نمیشود و در حالی که حس میکند که ماه رویش به او نگاه میکند، میداند که در این جنگ هیچکس بینصیب نخواهد ماند.
گلشاه نیز که تحت تأثیر احساسات قوی خود قرار دارد، به میدان میآید و با زیباییاش توجه همه را جلب میکند. در این میان، ربیع که به عشق ورقه و گلشاه دچار سردرگمی شده، با ندا و جدیت به جنگ ادامه میدهد.
در نهایت، ربیع ورقه را میکشد و داستان با شادی و سرور دوستان ورقه به پایان میرسد، در حالی که ربیع نیز به خاطر کشتن ورقه مجازات خواهد شد و دلاوران و لشکرها از غم و اندوه در این میدان پرخون و دلشکستهاند.
هوش مصنوعی: زمانی که معشوق با ناز و آرایش خود وارد میشود، اسب تندرو او نیز هیجانزده و پرخروش میشود.
هوش مصنوعی: او تا به لشکر رسید، متوجه شد که از گرد و غبار دو ارتش، هوا به شدت تیره و تار است.
هوش مصنوعی: دو عاشق به گونهای هستند که مانند دو کوه، محکم و استوار به یکدیگر رو کردهاند و به هم نزدیک شدهاند.
هوش مصنوعی: دل هر دو طرف به عشق و علاقه شده پر از احساس و همین باعث شده که جنگ میان آنها شکل بگیرد.
هوش مصنوعی: گلشاه به سمت میدان جنگ نگاه کرد و دو شیرمرد را که گردنهای بلندی داشتند، مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: یک نفر به نام ربیع ابن عدنان وجود دارد که با نام دیگری به نام ورقه، در تاریخ معروف است و در بین مردم به عنوان ابن الهمام شناخته میشود.
هوش مصنوعی: هر دو به یکدیگر برابر شدهاند؛ یکی پر از کینه و دیگری کینهورز.
هوش مصنوعی: بدن انسان را میبینید که به خاک پیوسته است و در این حال، زخمها و دردهایی که بر او رفته، او را ناتوان و خسته کرده است.
هوش مصنوعی: تو پرسیدی که چه کسی آتش را روشن کرد و آن گلهای زیبا را در آن سوزاندند.
هوش مصنوعی: از دل خون گریه به چشمها سرازیر شد و مثل اینکه از روی مرکب پایین آمد.
هوش مصنوعی: اما او به سرعت بدن خود را نگه داشت و آن دختری که تنش مانند نقره است.
هوش مصنوعی: دوباره آن چهره دلربا به سوی ربیع ابن عدنان نگاه کرد.
هوش مصنوعی: زمین از خون او سرخی لالهگون به خود گرفته و از بازویش سیل خون جاری شده است.
هوش مصنوعی: غم و اندوه بر دل او شیرینتر بود از اینکه دلدارش به او محبت بیشتری کند.
هوش مصنوعی: زن زیبا و دلربا همچون بهار برفرس خود می تازد و به جلو می آید.
هوش مصنوعی: به خاطر تماشا، او به طور ثابت ایستاد زیرا در این وضعیت، او به شدت تسلط دارد.
هوش مصنوعی: دلارام خشمگین و پر از کینه، نگاهی به بهار و به برگهای تازه انداخت.
هوش مصنوعی: تا زمانی که آن جنگ دو نفر ادامه دارد، هر دو باید از آن بترسند و هیچکدام از آنها بیشتر از دیگری نبودند.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، هر دو طرف به هم نزدیک شدند و هر دو دست به کار شدند.
هوش مصنوعی: شبیه دو شیر که در هم درگیر هستند و هر کدام با حملههایی به دیگری میکوشند، در این موقعیت دچار آشفتگی و درگیری شدهاند.
هوش مصنوعی: اگرچه از جنگ و نبرد خسته شدهاند، و یا حتی درگیر عشق شدهاند.
هوش مصنوعی: از روی انگیزهها و احساسات شدید، افراد نام و افتخار خود را دوباره در عرصه جنگ زنده کردند.
هوش مصنوعی: بر اثر نبرد میان زمین و آسمان، گرد و غباری بهوجود آمده و زمین را پوشانده است.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه مدت زیادی است که آن دو در کنار هم هستند، بیاختیار هر کدام به دیگری آسیب میزنند و کینهای از دل میریزند.
هوش مصنوعی: گلشه از دور به زیبایی نگاه میکرد و در غم عشق، صبر و شکیبایی را از خود نشان میداد.
هوش مصنوعی: در دل ورقه عشق، احساسات شدیدهای داغ و شعلهور گردید و چهرهاش را روشن و پرنور ساخت.
هوش مصنوعی: بر روی اسبش نشست و با صدای بلندی شتابان شروع به دویدن کرد، انگار که پرندهای در حال پرواز از جایی میپرید.
هوش مصنوعی: به خاطر تیزی و تیزی آن نیزه، ناگهان بر سرش خطا رفت و اشتباه کرد.
هوش مصنوعی: سر و گردن اسب بر هم خورد و به دل ورقه گفت: از شانس، کسی نمانده است!
هوش مصنوعی: مسکینی در بیابانی افتاده و در حالتی ناامید و تنها، به بهار و زیباییهای طبیعت نگاه میکند و احساس آرامش و صفا میکند، همچون کوهی رفیع و باصلابت.
هوش مصنوعی: ورقه مانند برگ درخت لرزید و گفت: آه! از بخت خود ناامید شدم!
هوش مصنوعی: ربیع دلاور به قهرمانی که از زین خود پایین آمد، شبیه شیر غمگینی است که در انتظار فرصتی مناسب است تا در برابر دشمن قرار گیرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که ورقه به دست او افتاد، یک خنجر با رنگ آبیش را به سمت او کشید.
هوش مصنوعی: بدان که او با خنجری برنده، سرش را از تن جدا میکند تا به محبوبش نزدیکتر شود.
هوش مصنوعی: در دستان او ورقهای را محکم گرفت و وقتی این ورقه را دید، ناگهان بختش تغییر کرد.
هوش مصنوعی: او گفت که بر این دل، درد و رنج را اضافه نکن، به حق خداوندی که بیهمتا و قوی است.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی در کمترین زمان ممکن، کسی را از پا درآوری، به ما نشان بده که چطور میتوانیم بر زیباییهای گلزارها پا بگذاریم.
هوش مصنوعی: اکنون مرا نکش، دست و پایم را ببند و مرا نزد آن موجود با جثه بزرگ ببر.
هوش مصنوعی: من به ملاقات آن چهره زیبای محبوب میروم و در مقابلش از عشق و ارادت خود مایه میگذارم.
هوش مصنوعی: اگر بار دیگر چهرهات را ببینم، عشقم به تو باعث میشود که همه چیز را فراموش کنم و مرا به سوی خود بکشاند.
هوش مصنوعی: وقتی ورقه صدای ربیع را شنید، گفت: من به این کار نو و تازه آمدهام.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای بی وفا و بداندیش، چرا تصمیم گرفتی به سوی جنگ و نزاع بروی؟
هوش مصنوعی: اکنون که به چنگم افتادی، خودت را اسیر کردهای و آرزویت به کندی به تحقق میرسد.
هوش مصنوعی: آیا دل مرا با سوگندت به بند کشیدی؟ آیا درست است که حالا من هم گاهی دلم هوای دیگری کند؟
هوش مصنوعی: من تو را به باغ گل میبرم و در این مسیر، عمر کوتاه تو را به پایان میرسانم.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس دو دستش را پشت خود محکم بست.
هوش مصنوعی: او به گردنش وزنهای انداخت و او را به میدان نبرد برد.
هوش مصنوعی: زمانی که گلشاه را در میدان دید، اشکهای دلش به سمت چشمانش سرازیر شد.
هوش مصنوعی: او دیگر آرامش و صبر ندارد و کینهاش چنان است که مانند یک ابر درهم پیچیده شده است.
هوش مصنوعی: چنان که جانان تو را به آن شکل دید، ناگهان صدایی برآورد.
هوش مصنوعی: وقتی که آنها از راه تنگ و دشوار به ستوه آمدند، او پرده را کنار زد و چهرهاش را به نمایش گذاشت.
هوش مصنوعی: عمامهٔ خز را از سر به بیرون انداخت و با آن دو مشکین کمند، در مقابل لشکر خود را نشان داد.
هوش مصنوعی: زمانی که پرده از روی چهرهاش کنار رفت، تمام عرصه و میدان پر از نور و روشنی شد.
هوش مصنوعی: به خاطر آن موی خوشبو و آن چهره پاک که مثل گلهای لاله زیباست، حتی سنگها هم از خوشحالی به خاک و خاکستر تبدیل شدند.
هوش مصنوعی: دو گروه از جنگجویان به خاطر زیبایی و جاذبه چهرهاش حیرتزده ماندهاند، تحت تأثیر قامت بلند و موهای زیبایش هستند.
هوش مصنوعی: گفتند و شگفتا! چگونه این ماه زیبا از ابر سیاه ظاهر شد؟
هوش مصنوعی: ربیع ابن عدنان وقتی او را دید، با تعجب و حیرت به او نگاه کرد.
هوش مصنوعی: تصوری به ذهنم آمد که آن ماه روی زیبا به خاطر عشقش، به دیدار او آمده است.
هوش مصنوعی: وقتی عشق او در دلش جای گرفت، مانند زمانی که چشمش بر چهرهاش افتاد.
هوش مصنوعی: اسب را پیش او راند و گفت: ای معشوقه، چرا اینجا آمدی؟ زود دلیل خود را بیاور.
هوش مصنوعی: آیا بدون من، ای دوست، از دوری من ناراحت و پژمرده شدهای؟
هوش مصنوعی: دوست من، زمانی که تو را نداشتم، احساس محکومیت و زندانی بودن میکردم، اما تو به من گفتی که هیچگاه در قید و بند نبودهام.
هوش مصنوعی: تو نباید به سمت من بیایی، هرچند که فاصلهای که از من داری برایت سخت و ناگوار است.
هوش مصنوعی: من برای تو یک ورقه میآورم تا بتوانم از کینه و ناراحتی دل او بکاهیم.
هوش مصنوعی: من تا زمانی که تو را ملاقات نکنم، سر را برای تو خم نخواهم کرد. پس از آن که با تو دیدار کردم، انتظار دارم که تو نیز به من توجه کنی.
هوش مصنوعی: از سخنان او دلم غمگین شد و او گفت که هم جانم و هم محبوبم را از دست دادهام.
هوش مصنوعی: مسکین تصور کرد که شاید با آمدن فصل بهار، محبت آن معشوق زیبا نیز به او پیوند بخورد.
هوش مصنوعی: گفت اگر اکنون من کشته شوم، جایز است؛ چراکه کشته شدن من آرامش و آسایش از هر درد و مصیبت است.
هوش مصنوعی: گلشاه با عشق و زیبایی، سواری میکند و صف آشوب را به آرامی و نزدیکی هدایت میکند.
هوش مصنوعی: این گونه است که من به خاطر تو میآیم و از دل مهربانم محبت و لطف میورزم.
هوش مصنوعی: زمانی که به مقصد رسید، هیچگاه درنگ نکرد و در جای خود نماند.
هوش مصنوعی: یک نفر به آن فرد ستوده و با هنر که در بهار نمادین است، ضربهای زد و او را به شدت آسیب رساند.
هوش مصنوعی: میتوان گفت: از تیرکمان خود تیری بر بکشید و او را به موقعیت بزنید تا به هدف برسید و حریف را از پا درآورید.
هوش مصنوعی: او پایین آمد و دست ورقه را باز کرد و به سمت لشکر خود با خوشحالی رفت.
هوش مصنوعی: وقتی ورقهای گلستان را دید، از شادی تو چنان شگفت زده شد که گویی به پرواز درآمد.
هوش مصنوعی: دو چهرهاش به خاطر زیبایی، با شادی و سرور درخشید و با تیر شادابی چشمانش، غم را از دل دور کرد.
هوش مصنوعی: بنی شیبه و قوم او از خوشحالی دل را رها کرده و جشن و سروری برپا کردند.
هوش مصنوعی: دلها از همه غمها رها شدند و از شادی، همه نگرانیها فراموش شد.
هوش مصنوعی: همه به نوبت فریاد زدند و بر دشمنان قد علم کردند.
هوش مصنوعی: تمامی جوانان به خاطر غم و اندوه دچار دغدغه و نگرانی شدند و جهان به تیرهروزی و ناامیدی گرایید.
هوش مصنوعی: عاشقان و دلباختگان همچون مردم نگران و پریشان حال به حالت افسردگی و ناامیدی درآمدهاند.
هوش مصنوعی: هلال (ماه) کجاست که به باغ گل میرسد، ای دلیر، آن روز در گمراهی بود.
هوش مصنوعی: به خاطر نگرانی و دلمشغولی برای فرزند، دلش بسیار خسته بود و ناگهان بخت و اقبالش از او دور شده بود.
هوش مصنوعی: وقتی خداوند دختر را به او بازگرداند، نعمت و خوشبختی دوباره به او بازگشت.
هوش مصنوعی: وقتی که روان آدمی از غم و آزردگی آزاد میشود، دلش با خوشبختی و سعادت پیوند میخورد.
هوش مصنوعی: تمام لشکریان با شوق و شادی به یاد بزرگی و زیبایی، به دل خود بازگشتند.
هوش مصنوعی: بهار که سرشار از زندگی و نشاط است، زمانی که از بین برود، تمام خوشیها و نعمتهایش نیز از بین میرود.
هوش مصنوعی: دو پسر بد، یکی جنگجو و دلیر و دیگری سردرگم و جویای علم و فرهنگ هستند.
هوش مصنوعی: زمانی که بر درگاه آنها روزگاری خوش یا بختی نیک آمد، شخص بزرگتر با کینه و حسد، فرزند خود را از آنجا به بیرون راند.
هوش مصنوعی: بابک به سراغ کسی میآید که در بینهایت غم و اندوه غوطهور است و چهرهاش از شدت دلتنگی و درد، خونی و غمزده به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شخصی به پدر خود که مقام و احترامی خاص دارد، خطاب میکند و او را به عنوان پادشاهی توصیف میکند که از قدرت و عزت برخوردار است. او با بیان این جملات، ارادت و احترام خود را به پدرش نشان میدهد.
هوش مصنوعی: ای کاش که بیارزشها ناگهان تو را به ناحق از دست ندهند.
هوش مصنوعی: اما به خاطر کین تو، اکنون در این دشت دریایی از خون به پا میخیزم.
هوش مصنوعی: گفت این جمله را و دل غلام از کینه پر شد و مانند رعدی از ابر خشمگین به صدا درآمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.