گنجور

 
عطار

آن شنودی تو که مردی از رجال

کرد از ابلیس سرگردان سؤال

گفت فرمودت خداوند ودود

از چه آدم را نکردی آن سجود

گفت می‌شد صوفیی در منزلی

بود در مهدِ بزر سنگین‌دلی

ماه‌رویی دخترِ سلطانِ عهد

برفتاد از باد ناگه پیشْ مهد

چشمِ صوفی بر جمالِ او فتاد

آتشی در پر و بالِ او فتاد

دید رویی کـآفتابش بنده بود

صبح را زان لب لبی پرخنده بود

در دلِ آن صوفیِ شوریده حال

آتشی بس سخت افکند آن جمال

عشقِ آن سلطان‌سرِ جادو سرشت

در دلِ صوفی به سلطانی نشست

هر زمانش دردِ دیگر تازه کرد

دست‌کاری‌های بی‌اندازه کرد

دل نبود از عشق در فرمانِ او

دل شد و برخاست آمد جانِ او

دختر القصه از او آگاه شد

پیشِ مهدش خواند تا همراه شد

گفت ای صوفی چرا حیران شدی

وین چه افتادت که سرگردان شدی

گفت صوفی را نباشد جز دلی

دل تو بردی اینت مشکل مشکلی

عشقِ تو دل برد و جان می‌خواهدم

جان رهِ عشقت نشان می‌خواهدم

شورِ ما از ماه تا ماهی رسید

هین اگر فریاد می‌خواهی رسید

گر توام درمان کنی من جان برم

نی به جانِ تو که گر درمان برم

دخترش گفتا که چندینی مگوی

وصلِ من در پرده چندینی مجوی

گرچه شیرینی و نیکوییم هست

دُر فشانی در سخن‌گوییم هست،

گر ببینی خواهرم را یک زمان

تیرِ مژگانش کند پشتت کمان

آنچه آن را صوفیان گویند آن

از جمالِ خواهرم جویند آن

گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب

ورنه مردی هرزه‌گویی نان‌طلب

بنگر اکنون گر نداری باورم

کز پسم می‌آید، اینک خواهرم!

گر ببینی رویِ آن زیبا نگار

ننگری در رویِ چون من صد هزار

بنگریست آخر ز پس آن سست عهد

تا فروافکند دختر پیشْ‌مهد

گفت اگر عاشق بدی یک ذره او

کی شدی هرگز به غیری غِره او

صوفی پخته نبود او خام بود

مردِ دَم بود او و مرغِ دام بود

خوش بوَد در عشقِ من گشتن تباه

پس به رویِ دیگری کردن نگاه

این‌چنین کس را ادب‌کردن نکو ست

سر فروافکندن از گردن نکو ست

ظن چنان بردم که بس چست آمد او

امتحانش کردم و سست آمد او

خادمی را خواند و گفتا تن بزن

زود صوفی را ببر گردن بزن

تا کسی در عشقِ چون من دل‌نواز

ننگرد هرگز به سویی هیچ باز

قصهٔ ابلیس و این قصه یکیست

می ندانم تا کرا اینجا شکیست

گرچه مردودست هم نومید نیست

لعنت او را گوئیا جاوید نیست

گرچه این دم هست نومیدیش کار

در امیدی میگذارد روزگار