گنجور

حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنند

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان
 

بود آن دیوانه خون از دل چکان

زانک سنگ انداختندش کودکان

رفت آخر تا به کنج گلخنی

بود اندر کنج گلخن روزنی

شد از آن روزن تگرگی آشکار

بر سردیوانه آمد در نثار

چون تگرگ از سنگ می‌نشناخت باز

کرد بیهوده زبان خود دراز

داد دیوانه بسی دشنام زشت

کز چه اندازند بر من سنگ و خشت

تیره بود آن خانه افتادش گمان

کین مگر هم کودکانند این زمان

تا که از جایی دری بگشاد باد

روشنی در خانهٔ گلخن فتاد

باز دانست او تگرگ اینجا ز سنگ

دل شدش از دادن دشنام تنگ

گفت یا رب تیره بود این گلخنم

سهو کردم، هرچ گفتم آن منم

گر زند دیوانهٔ این شیوه لاف

تو مده از سرکشی با او مصاف

آنک اینجا مست لا یعقل بود

بی‌قرار و بی کس و بی دل بود

می‌گذارد عمر در ناکامیی

هر زمانش تازه بی‌آرامیی

تو زفان از شیوهٔ او دور دار

عاشق و دیوانه را معذوردار

گر نظر در سر بی‌نوران کنی

جمله آن بی شک ز معذوران کنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیر نوشته:

در بیت دهم “دیوانه ای” صحیح است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام