گنجور

(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش هشتم
 

براه بادیه گفت آن یگانه

دو جوی آب سیه دیدم روانه

شدم بر پی روان تا آن چه آبست

که چندینیش در رفتن شتابست

بآخر چون بر سنگی رسیدم

بخاک ابلیس را افتاده دیدم

دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود

زهر چشمیش جوئی خون روان بود

چو باران می‌گریست و زار می‌گفت

پیاپی این سخن همواره می‌گفت

که این قصّه نه زان روی چو ماهست

ولی رنگ گلیم من سیاهست

نمی‌خواهند طاعت کردن من

نهند آنگه گنه بر گردن من

چنین کاری کرا افتاد هرگز

ندارد مثل این کس یاد هرگز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام