گنجور

(۷) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش دوم
 

مگر معشوق طوسی گرمگاهی

چو بی‌خویشی برون می‌شد براهی

یکی سگ پیش او آمد دران راه

ز بی‌خویشی بزد سنگیش ناگاه

سواری سبزجامه دید از دور

درآمد از پسش روئی همه نور

بزد یک تازیانه سخت بروی

بدو گفتا که هان ای بیخبر هی

نمی‌دانی که بر که می‌زنی سنگ

که با او نیستی در اصل همرنگ

نه از یک قالبی با او بهم تو

چرا از خویش می‌داریش کم تو

چو سگ از قالب قدرة جدا نیست

فزونی کردنت بر سگ روا نیست

سگان در پرده پنهانند ای دوست

ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست

که سگ گرچه بصورت ناپسندست

ولیکن در صفت جانش بلندست

بسی اسرار با سگ در میانست

ولیکن ظاهر او سدِّ آنست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام