گنجور

(۹) حکایت ماه و شوق او با آفتاب

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم
 

قمر گفتا که من در عشق خورشید

جهان پُر نور خواهم کرد جاوید

بدو گفتند اگر هستی درین راست

شبانروزی بتگ می‌بایدت خاست

که تا در وی رسی و چون رسیدی

درو فانی شوی در ناپدیدی

بسوزی آن زمان تحت الشُعاعش

وجودت خفض گردد زارتفاعش

چو ازتحت الشعاع آئی پدیدار

شود خلقی جمالت را خریدار

بانگشتت بیکدیگر نمایند

بدیدارت نظرها برگشایند

چه افتادست تا نوری بیک بار

ز پیش نور می‌آید پدیدار

یکی سرگشته فانی گشته بی باک

هویدا شد ز جرم باقی خاک

یکی خود سوخته تحت الشعاعی

وصالی یافت بعد از انقطاعی

شب دو گفته با چندان جمالش

مدد گیرد ز نقصان هلالش

چو این شب خویش آراید یقینست

بدو کس ننگرد کو خویش بینست

ولی هر گه که بینی چون خلالش

درو بینند یعنی در هلالش

تو تا هستی خود در پیش داری

بلای جاودان با خویش داری

ز چرک شرکت آنگه دل بگیرد

که دل در بیخودی منزل بگیرد

زشیر شرک اگر خویت شود باز

بلوغت افتد از توحید آغاز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام