گنجور

 
عطار

ماه را در مشک پنهان کرده‌ای

مشک را بر مه پریشان کرده‌ای

چشم عقل دوربین را روز و شب

بر جمال خویش حیران کرده‌ای

از شکنج زلف رستم افکنت

هر زمان صد گونه دستان کرده‌ای

دام مشکین است زلف عنبرینت

دام مشکین عنبر افشان کرده‌ای

من دل و جان خوانمت از جان و دل

تو چنین قصد دل و جان کرده‌ای

یوسف عهدی کزان چاه چو سیم

پوست بر من همچو زندان کرده‌ای

گفتمت بردی به بازی دل ز من

این خصومت باز بازان کرده‌ای

چشم تو می‌گوید از تو خامشی

کین چنین بازی فراوان کرده‌ای

در صفات حسن خود عطار را

تا که جان دارد ثناخوان کرده‌ای

 
 
غزل شمارهٔ ۷۴۰ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
واقف لاهوری

دیده گریان سینه بریان کرده‌ای

ای سرت گردم چه احسان کرده‌ای

دل پریشان دیده حیران کرده‌ای

جان من این کرده‌ای آن کرده‌ای

دور گیتی را نمکدان کرده‌ای

[...]

ملا احمد نراقی

ابر را سقای بستان کرده‌ای

باد را فراش دوران کرده‌ای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه