گنجور

 
عطار

چو از جیبش مه تابان برآید

خروش از گنبد گردان برآید

بسی گل دیده‌ام اما ز رویش

به وقت شرم صد چندان برآید

اگر اندیشهٔ یک روزهٔ او

بگویم با تو صد دیوان برآید

بدو گفتم که ای گلچهره مگذار

که از گلنار تو ریحان برآید

مرا گفتا که خوش باشد که سبزه

ز گرد چشمهٔ حیوان برآید

خط سبزم به چستی سرخییی جست

سزد گر از گل خندان برآید

خطم گر می‌نخواهی نیز مگری

که بی شک سبزه از باران برآید

جهان‌سوزا ز پرده گر برآیی

دمار از خلق سرگردان برآید

فرو شد روز من یک شب برم آی

که تا کار من حیران برآید

مرا با شیر شد مهر تو در دل

عجب نبود اگر با جان برآید

ز من جان خواستی و نیست دشوار

بده یک بوسه تا آسان برآید

زهی زلفت گرفته گرد عالم

ز بیم زلف مه پنهان برآید

چو زلف کافرت در کار آید

بسا مؤمن که از ایمان برآید

دلم در چاه زندان فراق است

ندانم تا کی از زندان برآید

ز یک موی سر زلفت رسن ساز

که تا زین چاه بی‌پایان برآید

اگر عطار بویی یابد از تو

دلش زین وادی هجران برآید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غزل شمارهٔ ۳۵۶ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
عبید زاکانی

ز غم هردم به صد دستان برآید

ز بهر خط و خالش جان برآید

جلال عضد

گر از لعل تو کام جان برآید

بر ما کار جان آسان برآید

عذار تو گلی بالات سروی ست

که گرد باغ ناگاهان برآید

ز خجلت گل ز بستان برنیاید

[...]

صائب تبریزی

چه کار از یاری دوران برآید

به همت کارها آسان برآید

سرآید چون زمان ناامیدی

به خواب یوسف از زندان برآید

هم از کودک مزاجیهای حرص است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه