گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۱

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند

هزار فتنه و آشوب در جهان فکند

چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکر

هزار شور و شغب در شکرستان فکند

چو خلق را به سر آستین به خود خواند

به غمزه‌شان بکشد خون برآستان فکند

چون جشن ساخت بتان را چو خاتمی شد ماه

که بو که خاتم مه نیز در میان فکند

به پیش خلق مرا دی بزد به زخم زبان

که تا به طنز مرا خلق در زبان فکند

بتا ز زلف تو زان خیره گشت روی زمین

که سایه بر سر خورشید آسمان فکند

اگر شبی برم آیی به جان تو که دلم

بر آتش تو به جای سپند جان فکند

دلم ببردی و عطار اگر ز پس آید

چنان بود که پس تیر در، کمان فکند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام