گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

با آنکه غم عشق تو از من جان برد

وان جان به هزار درد بی‌درمان برد

تا دسترسی بود مرا در غم تو

انگشت به هیچ شادیی نتوان برد

عطار

چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد

پنداشت غمت بسر توان آسان برد

و امروز به دستیم برون آمدهای

کاین دست به هیچ رو به سر نتوان برد

خواجوی کرمانی

ماهی که دلم بزلف مشک افشان برد

کس نیست که از درد فراقش جان برد

لعل لب او آب حیاتست ولیک

از حسرت آب آب خود نتوان برد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه