گنجور

 
انوری

حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد

دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد

در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی است

که همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد

خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه

که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد

از خم زلف تو سامان رهایی نبود

هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد

عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتم

کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد

برد از خدمت سلطانم از آن می‌ترسم

که کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد

روی رنگین تو آب گل خندان ببرد

سرو بالای تو، گر سوی چمن بخرامد

به تگ پاگرو از سرو خرامان ببرد

دست پیمان لبت هر چه بخواهی بدهم

[...]

فیض کاشانی

خبر شوق مرا هر که به یاران ببرد

چه مضاعف حسنانی که بمیزان ببرد

سیآتش حسنات آید و دردش درمان

خبر مرگ مرا هر که بدرمان ببرد

چه دعاها کنمش گر خبری باز آرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه