گنجور

 
انوری

روز دو از عشق پشیمان شوم

توبه کنم باز و به سامان شوم

باز به یک وسوسهٔ دیو عشق

بار دگر با سر دیوان شوم

بس که ز عشق تو اگر من منم

گبر شوم باز و مسلمان شوم

بلعجبی جان من از سر بنه

کانچه کنی من به سر آن شوم

دوست تویی کاج بدانستمی

کز تو به پیش که به افغان شوم

من تو نگشتم که به هر خرده‌ای

گه به فلان گاه به بهمان شوم

از بن دندان بکشم جور تو

بو که ترا بر سر دندان شوم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

غم به تکلف به سر من مبار

زانکه به سعی تو تن آسان شوم

من خود اگر مادر غم اژدهاست

تا که بزاید به سر آن شوم

پرسی و گویی که ز من بد مگوی

[...]

صغیر اصفهانی

گرد سرش گردم و قربان شوم

سوخته‌ای جلوهٔ جانان شوم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه