گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در مدح ملک بدرالدین سنقر

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » قصاید
 

عید بر بدر دین مبارک باد

سنقر آن آفتاب دولت و داد

آنکه شغل نظام عالم را

چرخ از عدل او نهد بنیاد

وانکه قصر خراب دولت را

دهر از دست او کند آباد

برق تیغش چو برق روشن و تیز

ابر جودش چو ابر معطی و راد

سنگ حلمش ببرده سنگ از خاک

سیر حکمش ربوده گوی از باد

همتش آنچنان که از سر عجز

امر او را زمانه گردن داد

در شجاعت به روز حرب و مصاف

آنکه شاگرد اوست هست استاد

پای چون بر فلک نهاد ز قدر

عدل او بر زمانه دست گشاد

ای ترا رام بوده هر توسن

وی ترا بنده گشته هر آزاد

بنده را گرنه حشمتت بودی

کاندرین حادثه شفیع افتاد

که گشادیش در زمانه ز بند

که رسیدیش در زمین فریاد

کاندر اطراف خاوران از وی

هیچ‌کس را همی نیاید یاد

گرنه عدل تو داد او دادی

آه تا کی برستی از بیداد

چکنم از شب جهان که جهان

این نخستین جفا نبود که زاد

همتت چون گشاد دست به عدل

قدر تو بر سپهر پای نهاد

تا بود ز اختلاف جنبش چرخ

یکی اندوهناک و دیگر شاد

هیچ شادیت را مباد زوال

هیچ اندوهت از زمانه مباد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام