گنجور

 
امیر معزی

ای زلف دلبر من پربند و پرشکنی

گاهی چو وعدهٔ او گاهی چو پشت منی

گه دام سرخ مُلی‌ گه بند تازه‌ گلی

گه دِرْعِ مُعْصَفَری‌ گه طوقِ نسترنی

گه خوشهٔ عِنَبی‌ گه عُقْدهٔ ذنبی

گه پَردهٔ قَمَری‌گه حلقهٔ سمنی

چون رأی تیره‌دلان پرپیج و تاب و خمی

چون راه بدکُنشان پررنگ و زرق و فنی

گویی دلیل غمی‌ کاسیب جان و دلی

گویی قضای بدی کاشوب مرد و زنی

چون معجزه عجبی چون نادره مثلی

چون سلسله گرهی چون دایره شکنی

نور فریشتگان در زیر دامن توست

از تیرگی تو چرا چون جان اَهرِمنی

از مشک سوده‌کشی بر سیم ساده رقم

گویی سر قلم بوبکربن حسنی

کافیْ کَفَی‌ که کفش چون ابر هست سَخی

صافی دلی‌که دلش چون بحر هست غنی

رایش یکی صَنَم است از نیکویی و سِزَد

گر آفتاب بلند او راکند شمنی

ای رای روشن او با عقل مُتَّصِلی

وی عقل کامل او با فضل مقترنی

ای شاعری که همی مدحش‌کنی به سزا

در دست منت او همواره مرتهنی

گویی فضایل او زان شکرین سخنی

خوانی مدایح او زان عنبرین دهنی

ای دشمنی که ازو کین است در دل تو

بر آتش حَدَثان چون مرغ بابْ زنی

هم‌ گوش بر اجلی هم چشم بر سَقَری

هم پای بر خَسَکی هم دست بر ذقنی

ای ماه گاه کهی گاهی فزوده شوی

دایم بدین دو صفت در شغل خویشتنی

گویی به مجلس او دیدی خلال و لگن

زین روگهی چو خلال‌گاهی چنان لگنی

ای‌کلک فرّخ او از نقشهای عجب

مانندهٔ صدفی پر درُ مختزنی

پروانهٔ خردی پیمانهٔ هنری

پیرایهٔ طَرَفی سرمایهٔ فِطَنی

گنج از تو هست قوی‌ گرچه ضعیف دلی

ملک از تو هست سمن‌ گرچه نحیف تنی

در ملک و دولت و دین هستی یمین و امین

تا در یمین و امین خود خسرو زمنی

ای مقبلی‌که به عزم‌، اقبال را سببی

وی منصفی‌ که به‌کلک انصاف را وطنی

آنجا که جود بود چون مَعن زایده‌ای

وانجا که فضل بود چون سیف ذویزنی

در ملت نبوی چون نور در بصری

در دولت ملکی چون روح در بدنی

مظلوم را به عنا تو کاشف ا‌لکربی

محتاج را به سخا تو دافِعُ الحَزَنی

برهانِ منقبتی بنیانِ منفعتی

بنیاد مکرمتی فریاد ممتحنی

من در صفِ شعرا استاد انجمنم

تو در صف اُ‌مرا خورشید انجمنی

من در شمایل تو دانی که شیفته‌ام

تو بر قصاید من دانم که مُفتَتَنی

تا آفتاب عَلَم جز بر فلک نزند

خواهم تو را که قَدَم جز بر فلک نزنی

صد سال خوش بخوری بُخل از جهان ببری

داد طرب بدهی بیخ ستم بکنی

گاهی شراب خوری با شاهد چِگِلی

گاهی نشاط کنی با لعبت ختنی

ارجو که ساعتکی دیدار من طلبی

چون بر رخ صنمی خواهی می سه منی

گفتم ستایش تو بر وزنِ شعرِ عرب

تقطیع آن به عروض الا چنین نکنی

مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن

اَبلَی الهوی اَسَفا یوم‌النّوی بدنی

 
 
 
مشکلات اینترنت
المتنبي

أَبلى الهَوى أَسَفاً يَومَ النَوى بَدَني

وَفَرَّقَ الهَجرُ بَينَ الجَفنِ وَالوَسَنِ

امیر معزی

همین شعر » بیت ۳۴

مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن

اَبلَی الهوی اَسَفا یوم‌النّوی بدنی

نقل از کانال تلگرام عیدگاه استاد وحید عیدگاه طرقبه‌ای:

بر وزن شعر عرب (معزّی و متنبّی)
 
یکی از زیباترین و معروف‌ترین سروده‌های امیر معزّی قصیده‌ای است با مطلع زیر:
ای زلف دلبر من پربند و پرشکنی
گاهی چو وعدهٔ او گاهی چو پشت منی
(دیوان معزّی، چاپ اقبال، ص ۷۲۸).

پایان‌بندی این قصیدهٔ استوار چنین است و در آن مصراعی از شعر متنبّی، شاعر پرآوازهٔ عرب، تضمین شده:
گفتم ستایش تو بر وزن شعر عرب
تقطیع آن به عروض الّا چنین نکنی
مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن
ابلی الهوی اسفاً یومَ النّوی بدنی
(همان، ص ۷۳۰).

ممکن است برخی از خوانندگان دقّت نکرده باشند که آوردن «الّا» بعد از کلمهٔ «عروض» دلیل خاصّی داشته‌ است و آن اینکه شاعر نمی‌خواسته‌ است در هیچ کدام از نیم‌مصراع‌ها حرفی افزون بر وزن بیاورد و مستفعلن فعلن را مستفعلن فعلان (= فعلاتْ) کند.
به سخن دیگر، از آنجا که معزّی شعر خود را به استقبال شعری از متنبّی سروده است، خواسته است که مانند شاعران عرب عمل کند و هیچ مصراع یا نیم‌مصراعی را با هجای کشیده به پایان نرساند. از همین روی، «عروض» را در «الّا» ادغام کرده تا حرف پایانی این کلمه یعنی «ض» از نیم‌مصراع اوّل به نیم‌مصراع دوم انتقال یابد و این نیم‌مصراع، در واقع با «ضِلّا» (...ض الّا) آغاز شود.
امّا قاعدهٔ مورد نظر در یک بیت از این قصیده (خطاب به ماه) رعایت نشده است:
گویی به مجلس او دیدی خلال و لگن
زین رو گهی چو خلال گاهی چنان لگنی.
(همان، ص ۷۲۹).

در نیم‌مصراع نخست از مصراع دوم این بیت، حرف پایانی «خلال» با الگوی وزنی پیش‌گفته نمی‌خواند و امکان ادغام آن با کلمهٔ بعدی هم وجود ندارد و وزن بر خلاف نیم‌مصراع‌های دیگر مستفعلن فعلان (= فعلاتْ) شده‌ است. در چنین مواقعی باید در درستی ضبط بیت شک کنیم و کاربرد هجای کشیده در پایان نیم‌مصراع را احتمال ندهیم. با مراجعه به جُنگ قدیمی حکیم‌اوغلو (برگ ۳۸۱، رو)، می‌بینیم که تردیدمان درست بوده است:
گویی به مجلس او دیدی خلال و لگن
زیرا که گه چو خلالی گاه چون لگنی

پیداست که امیر معزّی مصراع دوم بیت اخیر را به صورتی مدرّج‌وار سروده، همچنان‌ که متنبّی در مصراع دوم بیت زیر که سرمشق معزّی بوده است، کلمهٔ «بَین» را در میان دو نیم‌مصراع جای داده:
ابلی الهوی أسفاً یوم النّوی بدنی
وفرّق الهجرُ بينَ الجفن والوسنِ
(شرح دیوان المتنبّی، برقوقی، ص ۳۱۷)

البتّه امیر معزّی با خودداری از به کار بستن اختیارات وزنی، میان سبک خود و سبک متنبّی تمایزی آشکار برقرار ساخته و به شیوهٔ شاعران ایرانی عمل کرده و روش شاعران عرب را کنار گذاشته و‌ حاضر نشده در هیچ یک از مصراع‌ها به جای مستفعلن فعلن از مفاعلن فاعلن استفاده کند. چنین است که شعر او از نظر برابری و نظم هجاها منظّم‌تر از شعر متنبّی شده است و وزن هیچ مصراع آن جز مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن نیست.
معزّی در تضمین شعر متنبّی نیز این نکتهٔ عروضی را در نظر داشته و برای حفظ نظم فارسیانهٔ وزن شعر خود، مصراعی را انتخاب کرده که اختیار وزنی در آن رخ نداده باشد:
ابلی الهوی أسفاً یوم النّوی بدنی


◽️ وحید عیدگاه طرقبه‌ای


@vahididgah

 

مولانا

در لطف اگر بروی شاه همه چمنی

در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی

دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند

املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی

عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه