گنجور

 
اثیر اخسیکتی

آن چشم مست بین که خرد در خمار اوست

و آن لعل چون شکر که روان‌ها شکار اوست

عمری است تا چو شمع به امید یک سخن

موقوف‌پرور دهن تنگ‌بار اوست

تا کی به خنده‌ای سردندان کند سپید

صد جان، برلب آمده در انتظار اوست

زرین رخ مرا که ز خون گشت پُر نگار

عذری که ظاهر است رخ چونان نگار اوست

معشوق دل غم و می و جانانه‌ی من او

ما هر دو در میانه و او در کنار اوست

هرگز به اختیار بلا خواست هیچکس؟

در جان من نگر که بلا اختیار اوست

گفتم اثیر را بکش و رستی از بلاش

دل گفت این حدیث از او خواه، کار اوست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

امروز خلق را همه فخر از تبار اوست

وین روزگار خوش، همه از روزگار اوست

از بهر آنکه شاه جهان دوستدار اوست

دولت مطیع اوست، خداوند یار اوست

قطران تبریزی

آن دلبری که خوبی بسیار یار اوست

دردا که در دلم همه پیکار کار اوست

گرد سرای وصل نگشته است یک نفس

پیش در فراق بصد بار بار اوست

در نار هجر روی چو آبی شدم از آنک

[...]

امیر معزی

شاهی که عدل و جود همه روزگار اوست

تاریخ نصرت و ظفر از روزگار اوست

قفل غم و کلید طرب روز بزم اوست

اثبات عدل و نفی ستم روز بار اوست

والی به حد شام یکی پهلوان اوست

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

خرچنگ کجرواست مه اندر کنار اوست

ور شیر ابخر است غزاله شکار اوست

سعدی

یار من آن که لطف خداوند یار اوست

بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست

دریای عشق را به حقیقت کنار نیست

ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست

در عهد لیلی این همه مجنون نبوده‌اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه