گنجور

 
اثیر اخسیکتی

گره مشک، بر سمن چه زنی

لشگر زنگ، بر ختن چه زنی

چون ز لعل تو، بوسه‌ای طلبم

بر شکر لؤلؤ عدن چه زنی

صد گریبان دریده است از تو

چاک، برطرف پیرهن چه زنی

چون تو گوئی، که جان نفس نزنم

من چه گویم، که بوسه تن چه زنی

بر لب اوست خط اجره ی تو

دست بر زلف پرشکن چه زنی

عاشقی ای اثیر و یارت اوست

همه دانند لاولن چه زنی

پسرا، هست روز آن که تو روی در وفا کنی

ز من ار پند بشنوی، ره وحشت رها کنی

نه چنان پای در گلم، که ز تو مهر بگسلم

چو خبر داری از دلم، بوفا گر صفا کنی

بکند چشم آشنا، همه شب در سرشک خون

اگرش با خیال خود، نفسی آشنا کنی

دو جهان نهد سر بدین، سرای بو که تا مگر

قدمی بر سمک نهی، گذری بر سما کنی

ز رخ تو آفتاب و مه، بحدق برند جمله ره

تو در این موکب وسپه، نکنی تا یکجا کنی

طمع بوسه است و بس، زلب تو اثیر را

بسر تو، گر که اینقدر طمع او ادا کنی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

ای خروس ایچ ندانم چه کسی

نه نکو فعلی و نه پاک تنی

سخت شوریده طریقیست تو را

نه مسلمانی و نه برهمنی

طیلسان داری و در بانگ نماز

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

هر چه موی سپید بینی تو

دست در دامن بهانه زنی

برکنی گوئی این ز سودا بود

من ندانم که را همی شکنی

پنبه زاری شد آن بناگوشت

[...]

مجیرالدین بیلقانی

لشکر شب رسید تن چه زنی؟

حبشی دست یافت بر ختنی

ادیب صابر

چون تو را خوان و کاسه نبود

بیهده کوس مهتری چه زنی

بی مروت تو را منی نرسد

ای منی چند از این منیّ و منی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه