بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

بیگناهم خشم و نازت با من ای خود کام چیست

یک طمع ناکرده زان لب این همه دشنام چیست

ناگزیده آن لب شیرین چه داند هر کسی

کز تو بر جان من رسوای خون آشام چیست

یار پیش دیده و دل همچنان در اضطراب

سوختم این آتشم بر جان بی آرام چیست

بی سخن گردد دل دشمن بحال من کباب

گر برد بویی کزان خونخواره ام در جام چیست

داغ داغم کردی ایدل در تمنای وصال

آتشم در جان زدی باز این خیال خام چیست

بیشتر عمرم از آن بدخو بناکامی گذشت

بهر اندک روزگاری دیگر این ابرام چیست

شاخ گل در بر می آرد فغانی ز آب چشم

عیش مردم تلخ شد این گریهٔ هر شام چیست