دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۳

برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زردشت

بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت

بس کس که ز زردشت بگردیده، دگر بار

ناچار کند روی سوی قبلهٔ زردشت

من سرد نیابم که مرا ز آتش هجران

آتشکده گشته‌ست دل و دیده چو چرخشت

گر دست به دل برنهم از سوختن دل

انگشت شود بی‌شک در دست من انگشت

ای روی تو چون باغ! و همه باغ بنفشه

خواهم که بنفشه چنَم از زلف تو یک مشت

آن کس که تو را کِشت، تو را کِشت و مرا زاد

وآن کس که تو را زاد، تو را زاد و مرا کُشت