جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

بر من ز عشق دوست بنوعی قیامتست

جانم ز عشق در همه عالم علامتست

از روزگار خویش مرا صد شکایتست

وز دوستان خویش مرا صد ملامتست

گردل قبول نیست که کردم فدای تو

جان در میان نهاده بوجه غرامتست

آن خط مشک رنگ تو یارب چه شاهدست

وان قد همچو سرو تو الحق قیامتست

چندین هزاردست برو برگرفته سرو

حقا که از خجالت آن سرو قامتست

با آنکه نیست با غم تو رنگ عافیت

گرهیچ بوی وصل بود هم سلامتست