جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۷ - در شکایت از روزگار

بازم ز دور چرخ جگر خون همی شود

کارم ز روزگار دگرگون همی شود

رازم ز قعر سینه به صحرا همی فتد

دردم ز حد صبر بیرون همی شود

آهم نفس گرفته به عیوق میرسد

اشکم گذار بسته به جیحون همی شود

هر دم زدن ز گردش گردون مرا به نقد

کم میشود ز عمر و غم افزون همی شود

از دشمن ار بنالم عیبی بود و لیک

آهم ز دست دوست به گردون همی شود

موج بلا نگر که به من چون همی رسد

عمر عزیز بین که ز من چون همی شود

گویند صبر کن که شود خون ز صبر مُشک

آری شود و لیک جگر خون همی شود

تا گشت از طبیعتم این طاس سرنگون

جز دیگ غم نپختم ازین کاس سرنگون

از چشم رفت آوخ و با بخت ماند خواب

وز رخ برفت اینک و در دیده ماند آب

طوفان محنتست و گر نیست باورت

اشکم نگر کز آتش دل میکند زهاب

چون کار سست گشت وبالست گفتگو

چون بند سخت گشت محالست اضطراب

دشمن بر آب دیده من رحمت آورد

رحمت ز دشمنان چه بود غایت عذاب

از یار چند وعده در پرده غرور

وز دوست چند طعنه در صورت عتاب

چون بخت تیره گشت بپوشد رخِ هنر

چون عقل خیره ماند ببندد رهِ صواب

بر عارضم ز مشرق پیری دمید صبح

وین بخت خفته سیر نگردد همی ز خواب

گوئی غمست روزی من کاش غم بدی

روزیم غم بدی غم روزیم کم بدی

این تیغ صبح بر دل من چون بلارکی‌ست

وین تیر چرخ بر جگر من چون ناوکی‌ست

گفتی که نیست صبرت اگر نه نکو شود

صبرم بسیست خواجه ولی عمر اندکی‌ست

آنکو طریق فضل سپرده‌ست جاهلی‌ست

وانکو به ترک عقل بگفته‌ست زیرکی‌ست

بر فرق عیش تاج هنر تیز خنجریست

در چشم بخت نوک قلم تیر و بیلکی‌ست

ناچیز گشته‌ام ز حقارت بدان صفت

کاندر وجود خویش مرا نیز هم شکی‌ست

گفتی که بیگناه معاقب چرا شدی

ما را ز روزگار شکایت همین یکی‌ست

از ما قبول می‌نکند روزگار عذر

آری گناه ما هنرست این نه اندکی‌ست

غم گرچه ناخوشست دل من بدان خوشست

کار غم و دلم چو شترمرغ و آتشست

راه وفا سپردم و دشمن گواه بس

فضل و هنر گزیدم و اینم گناه بس

گفتم قلم زبان هنر بس بود دلیل

گفتم که فضل و حرمان اینم گواه بس

بهتان خصم خال رخ عصمت منست

تلبیس شام جلوه گر جرم ماه بس

پاکی زمن پدید کند زرق حاسدم

رایات صبح پرده در دزد راه بس

بنگر به یک دروغ که چون تیره گشت حال

آری صفای آینه را جرم آه بس

تا جان بود بکوشم و نندیشم از عدو

عون خدا و دامن پاکم پناه بس

گرزند کیست مانده بیابم مراد خویش

ورمانده نیست مرگ مرا عذرخواه بس

ای چرخ سفله پرور خس یار دون نواز

تا کی خطا و چند دغا راستی بباز

هر کس که کژ رود ز تو در منصبی نشست

وانکس که راست رفت ز آسیب تو نرست

ز راستیست پی زده و بندبند رمح

وزراستیست سر زده تیر از گشاد شست

از راستی بگو ثمرت چیست سرو را

با صد هزار دست چه داری از آن به دست

کلک ار ز راستی کمری بست بر میان

در کباخت عاقبت سر و  زآن طرف برنبست

صبح دورغ زن ز چه رو پیش میفتد

تا صبح راستگو نفس اندر جگر شکست

از راستیست هیچ ندارد الف ببین

یا پیچ پیچ بود از آنش دودانه هست

رخ راست میرود ز چه در گوشه بماند

فرزین کجرو از چه به صدر اندرون نشست

خرچنگ کجرواست مه اندر کنار اوست

ور شیر ابخر است غزاله شکار اوست

راحت چگونه یابم فضل است مانعم

قصه چگونه خوانم عقلست وازعم

نزد خواص حشو وجودم چو واو عمرو

نزد عوام چون الف بسم ضایعم

در روی هرکه خندم از آنکس قفا خورم

کس را گناه نیست چنینست طالعم

اینست جرم من که نه دزد و نه مفسدم

وینست عیب من که نه خائن نه طامعم

در شغل شاکرم به گهِ عزل صابرم

گر هست راضیم پس اگر نیست قانعم

در حل مشکلات چو خورشید روشنم

در قطع معضلات چو شمشیر قاطعم

بر پاکدامنی دلم فضل من گواست

یار موافقم نه که خصم منازعم

آنکو نگشت با بد همداستان منم

وآن کس که نیک کرد و پشیمان شد آن منم

گویند شغل خویش به دشمن مده به زور

بورک لصاحبه نشنیدی ز لوح گور

خورشید رخت خویش به مغرب نه زآن برد

کش زحمتی همی بود از مرغ روز کور

نز ضعف زنده پیل ز پشه حذر کند

نز عجز شیر شرزه هراسد همی ز مور

این بی نمک زمانه چو شیرین دهد غذا

زور و ترش مکن که برآید به تلخ و شور

خواهی که بر کتف فکنی اطلس و قصب

خواهی که در طویله کشی اسب خنک و بور

چون سگ درنده باش و چو کرکس حرامخوار

بگزای همچو کژدم و بستیز چون ستور

حصن سر و تنست درشتی خارپشت

نرمی به باد داد سر قاقم و سمور

ای خصم دست یافته زخم سخت زن

فرصت نگاهدار و مرا بر درخت زن

اکنون که قصد رفت محابا مکن به جان

ورنه ز جان خویش بیندیش هان و هان

بر دُم مار پای نهادی سرش بکوب

ورنه تهی کند به دَمی قالبت ز جان

شیریست صید تو که چو زنجیر بگسلد

تو صید او شوی و نیابی به جان امان

من آن نیَم که از چو توئی بفکنم سپر

تا هست این زبان چو تیغ اندرین دهان

حاشا که من ز بهر سگی تیغ برکشم

کآرد بهپیش سر ز پی نیم لقمه نان

من کز دهان شیر برم قرص آفتاب

با سگ سگی چگونه کنم بهر استخوان

افسوس چون منی که کم آید ز چون توئی

آری شنیده که خر لنگ و کاروان

بفکن مرا ز پای چو تیزست خنجرت

چون دست من رسد بکنم پوست از سرت

طبع سگی چو هر کسی از تو نشان دهد

گردون چرا نواله به من استخوان دهد

میکن تو این سگی که مرا نیز صبر هست

تا روزگار مالش تو قلتبان دهد

بد کن که کار تو ز بدی بد شود همی

چون اصل بد بود ثمرش هم ازآن دهد

افعی گزنده است و ز بس زهر میدهد

او را زمانه بیش ز هر کس زیان دهد

من گر بدی کنم نه همانا که روزگار

یک ساعتم به طبع ابا جان امان دهد

نحل از برای راحت خلقست لاجرم

گر نیش درخِلَد به تو، در حال جان دهد

دولت مجو گرت هنری هست زآنکه چرخ

فضل و هنر ترا عوض آب و نان دهد

هر گه کز آتش دل در جوش می‌شوم

مستی همی نمایم و خاموش می‌شوم