جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۷ - در بیان مقامات خود فرماید

منم که گوهر طبع منست کان سخن

منم که زنده به لفظ منست جان سخن

منم زجمله اقران و همسران امروز

که پیر عقلم خوانند و نوجوان سخن

چو من نروید شاخی ز بوستان هنر

چو من نخیزد مرغی ز آشیان سخن

به آب طبعم تر گشت جویبار علوم

به باد فضلم بشکفت گلستان سخن

سپر ز ماه کند تیر چرخ جوشنور

چو من به شَست بیان درکشم کمان سخن

به بحر نظم چو کشتی کنم ز آتش طبع

ز آب گرد بر آرم به بادبان سخن

بخور فضلم پر عطر ساخت مغز خرد

همای طبعم حل کرد استخوان سخن

یقین بدان که مرا شد مسلم آن معنی

که هیچوقت نبوده‌ست در گمان سخن

همی رسند بر طبع من ز عالم غیب

ز در حکمت پر بار کاروان سخن

ز بس نتایج فکر و ز بس معانی بکر

ز بی نشانی من می‌دهم نشان سخن

سخن مسخر و منقاد طبع من گشته‌ست

ازانکه تیغ زبانست قهرمان سخن

ز طبع و خاطر من تا سخن همی زاید

پر آب و آتش گشته‌ست خانمان سخن

بدان جهت که منم محرم سخن امروز

نهفته نیست ز من هیچ سوزیان سخن

ندیده ذره از آفتاب جود کسی

شدم به طبع گهربار لعل کان سخن

اگر به شعر کسی را ترقیی بودی

به چرخ بر شدمی من به نردبان سخن

ولیک حاصلش این بین که با همه هنرم

جگر همی خورم آن نیز هم ز خوان سخن

اگرچه آب روانست بر زبانم شعر

چو فایده ندهد، خاک در دهان سخن

کرم به یک ره پا در رکاب آورده‌ست

دریغ سوی که تابم دیگر عنان سخن

نه زر و سیم ز خلق و نه روشنی ز فلک

همی زییم چو خفاش در جهان سخن

جهان فضل خرابست چون سرای کرم

ردای جود سیه شد چو طیلسان سخن

وبال شد شرف و فضل بر من از پی آن

که در هبوط فتادند اختران سخن

نه یوسفی است درین خشکسال آب کرم

نه عیسیی است درین آخر الزمان سخن

نه بهر احسان یک دست پایمرد سخا

نه بهر تحسین یک شخص میزبان سخن

چو کس به شربت آبم همی نگیرد دست

به باد از چه دهم گنج شایگان سخن

به حرص قطره گشاده شود دهان صدف

به بوی تحسین تازه بود روان سخن

ز باد عشوه که پیمود حرص خام طمع

شد آبرویم و پخته نگشت نان سخن

عجب‌تر آنکه گروهی ز فضل و دانش دور

ز من کنند به هر ساعت امتحان سخن

کشیده دست برون زآستین دعوی و هیچ

هنوز پای نبرده بر آستان سخن

در استماع، همه غول سنگلاخ حسد

در استراق، همه دیو آسمان سخن

ز بس ستایش نااهل کرده‌اند ز جهل

سیه شده چو زبان قلم زبان سخن

ازآن درخت سخن را نماند برگ و نوا

که خاست از نفس سردشان خزان سخن

هم از فضاحت طبعست نز فصاحت لفظ

که کلک لفظ گرفتند در بنان سخن

کناره گیرم ازین رهزنان معنی دزد

که تعبیه است مرا عقد در لسان سخن

نعوذ باللّه ازین گفته ژاژ میخایم

همی چه دانم من رمز ترجمان سخن

من‌ آنچه گفتم رسم و طریقت شعر است

وگرنه من کی‌اَم آخر ز خاندان سخن

خدای داند اگر من گمان برم که کسی

کم از من آمده هرگز ز رهروان سخن

به عذر آنچه بگفتم قیام ننمودی

اگر مرا بودی عمر جاودان سخن

ز حق تعالی توفیق طاعتی خواهم

که هیچ فایده ناید ز داستان سخن