سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

کهن شود همه‌کس را به روزگار ارادت

مگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

۳

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت

شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

گرم به گوشهٔ چشمی شکسته‌وار ببینی

فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت

۶

بیایمت که ببینم، کدام زَهره و یارا

روم که بی‌ تو نشینم، کدام صبر و جلادت

مرا هر آینه روزی تمام‌کشته ببینی

گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت

اگر جنازهٔ سعدی به کوی دوست برآرند

زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت