عیدست در ده ای صنم گلعذار می
بنمای صورت طرب اندر صفای وی
شد کار عیش ساخته از عید همچو چنگ
زین پس میان ببند ز بهر طرب چو نی
مطرب بگوی نغمه خوش، زهد تا به چند
ساقی بیار ساغر می توبه تا به کی
با جام می نشین که درین دور بی ثبات
صافی دل به دست نیاید چو جام می
در ده میی که عرصه بزم از فروغ او
خوشتر ز نوبهار نماید به ماه دی
ز آن می که گفتمش به صفا هست آفتاب
عقلم شنید گفت چه گفتی خموش هی
از نورش آفتاب اگر مقتبس شود
منشور حسن او نشود در کسوف طی
گفتم پس آفتاب نگویم چه گویمش
گفتا که عکس خاطر دستور نیک پی
والا نظام دولت و ملت که رأی او
بر روی آفتاب نشاند ز شرم خوی
آن سروری که در طلب فرخی همای
آید عقاب رایت او را به زیر پی
گیرد به یک سوار و ببخشد به یک سؤال
در رزم و بزم کشور آفاق و ملک ری
چون همتش به عالم علوی سفر کند
آرد به زیر پای ز رفعت سر جدی
هرگز به رزم و بزمِ درون هیچ بخردی
یک پی نبیندش که نگوید هزار پی
کآمد به فال سعد دگر باره در جهان
رستم ز سمت زابل و حاتم ز راه طی
ننهاد پا ز کتم عدم خلق در وجود
تا جود او نگفت که ارزاقکم علی
نشگفت اگر رود به سر و پای غرم باز
در عهد عدل او ز کمان جمله شاخ و پی
گردون پیر گفته به شفقت هزار بار
با بخت او که انبتک الله یا صبی
ای خسروی که رأی تو اندر ضمیر خصم
نور هدایتست نهان در میان غی
سوء المزاج خصم تو چون دیر درکشید
آن به که شربتش بدهند از لعاب حی
قدر ترا ز اطلس گردون کند قبا
ای در کلاه گوشه قدرت شکوه کی
نعل سم سمند تو هر ماه مینهد
بر داغگاه ابلق گردون به جای کی
ارباب فضل را به جناب رفیع تو
چندان تفاخرست که اعراب را بحی
عدل تو گر نه دافع ظلم فلک شدی
بر صفحه وجود نماندی نشان شیی
کار جهانیان به نظام از وجود تست
بادت وجود تا بود اندر زمانه حی