مغنی بیا ز اول صبح بام
بزن زخمهٔ پخته بر رود خام
از آن زخمه کاو رود آب آورد
ز سودای بیهوده خواب آورد
۳
چنین گوید آن نغز گوینده پیر
که در فیلسوفان نبودش نظیر
که رومی کمر شاه چینی کلاه
نشست از برگاه روزی پگاه
به طاق دو ابرو برآورده خم
گره بسته بر خنده جام جم
۶
مهی داشت تابنده چون آفتاب
ز بحران تب یافته رنج و تاب
شکسته جهان کام در کام او
رسیده به نومیدی انجام او
دل شه که آیینهای بود پاک
از آن دردمندی شده دردناک
۹
بفرمود تا کاردانان روم
خرامند نزدش ز هر مرز و بوم
مگر چارهٔ آن پریوش کنند
دل ناخوش شاه را خوش کنند
کسانی که در پرده محرم شدند
در آن داوریگه فراهم شدند
۱۲
در آن تب بسی چارهها ساختند
تنش را ز تابش نپرداختند
نه آن سرخ سیب از تبش گشت به
نه زابروی شه دور گشت آن گره
از آنجا که شه دل دراو بسته بود
ز تیمار بیمار دلخسته بود
۱۵
فرود آمد از تخت و برشد به بام
که شوریده کمتر پذیرد مقام
یکی لحظه پیرامن بام گشت
نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت
در آن پستی از بام قصر بلند
شبان دید و در پیش او گوسفند
۱۸
همایون یکی پیر با فر و هوش
کلاه و سرش هر دو کافور پوش
در آن دشت میگشت بیمشغله
گهش در گیا روی و گه در گله
دلش زان شبان اندکی برگشاد
که زیبامنش بود و زیرکنهاد
۲۱
فرستاد کارندش از جای پست
بر آن خسرویبام ِ عالی نشست
رقیبان به فرمان شه تاختند
شبان را به خواندن سرافراختند
درآمد شبانه به نزدیک شاه
سراپردهای دید بر اوج ماه
۲۴
خبر داشت کان سد اسکندریست
نمودار فالش بلند اختریست
زمین بوسه دادش که پرورده بود
دیگر خدمت خسروان کرده بود
پس آنگاه شاهش بر خویش خواند
به گستاخیش نکتهای چند راند
۲۷
بدو گفت کز قصه کوه و دشت
فرو خوان به من بر یکی سرگذشت
که دلتنگم از گردش روزگار
مگر خوش کنم دل به آموزگار
شبان گفت کای خسروِ تختگیر
به تاج تو عالم عمارتپذیر
۳۰
ز تخت زرت مُلک پرنور باد
ز تاج سرت چشم بد دور باد
نخستم خبر ده که تا شهریار
ز بهر چه بر خاطر آرد غبار
بدان تا سخنگو بدان ره برد
سخن گفتن او بدان در خورد
۳۳
پسندید شاه از شبان این سخن
که آن قصه را باز جست اصل و بن
نگفت از سر داد و دینپروری
سخن چون بیابانیان سرسری
بدو حال آن نوشلب باز گفت
شبان چون شد آگه ز راز نهفت
۳۶
دگر باره خاک زمین بوسه داد
وزان به دعایی دگر کرد یاد
چنین گفت کانگه که بودم جوان
نکردم به جز خدمت خسروان
ازان بزم داران که من داشتم
وزایشان سر خود برافراشتم
۳۹
ملکزادهای بود در شهر مرو
بهیطلعتی چون خرامنده سرو
سهی سرو را کرده بالاش پست
دماغ گل از خوبروییش مست
عروسی ز پایینپرستان او
کزو بود خرم شبستان او
۴۲
شد از گوشهٔ چشمزخمی نژند
تب آمد، شد آن نازنین دردمند
در آن تب که جز داغ دودی نداشت
بسی چاره کردند و سودی نداشت
سهی سرو لرزنده چون بید گشت
بدان حد کزو خلق نومید گشت
۴۵
ملکزاده چون دید کان دلستان
به کار اجل گشت همداستان
از آن پیش کان زهر باید چشید
از آن نوشلب خویشتن درکشید
ز نومیدی او به یکبارگی
گرفت از جهان راه آوارگی
۴۸
در آن ناحیت بود از اندیشه دور
بیابانی از کوه و از بیشه دور
بسی وادی و غار ویران در او
کنام پلنگان و شیران در او
در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ
بنام آن بیابان بیابان مرگ
۵۱
کسی کاو شدی ناامید از جهان
در آن محنتآباد گشتی نهان
ندیدند کس را کز آن شورهدشت
به مأوا گه خویشتن بازگشت
ملکزاده زاندوه آن رنج سخت
سوی آن بیابان گرایید رخت
۵۴
رفیقی وفادار دیرینه داشت
که مهر ملکزاده در سینه داشت
خبر داشت کان شاه اندوهناک
در آن ره کند خویشتن را هلاک
چو دزدان ره روی را بازبست
سوی او خرامید تیغی به دست
۵۷
بنشناخت بانگی بر او زد بلند
بر او حملهای برد و او را فکند
چو افکنده بودش چو سرو روان
فرو هشت برقع به روی جوان
سوی خانه خود به یک ترکتاز
به چشم فرو بستهش آورد باز
۶۰
نهانخانهای داشت در زیر خاک
نشاندش در آن خانهٔ اندوهناک
یکی ز استواران بر او برگماشت
کزو راز پوشیده پوشیده داشت
به آبی و نانی قناعت نمود
وزین بیش چیزیش رخصت نبود
۶۳
ملکزاده زندانی و مستمند
دل و دیده و دست هر سه بهبند
فروماند سرگشته در کار خویش
که نارفته چون آمد آن راه پیش
جوانمرد کاو بود غمخوار او
کمر بست در چارهٔ کار او
۶۶
عروس تبش دیده را چاره ساخت
دلش را به صد گونه شربت نواخت
طبیبی طلب کرد علتشناس
گرانمایه را داشت یک چند پاس
پریرخ ز درمان آن چیرهدست
از آن تاب و آن تب به یکباره رست
۶۹
همان آب و رنگش درآمد که بود
تماشا طلب کرد و شادی نمود
چو گشت از دوا یافتن تندرست
دوای دل خویش را بازجست
جوانمرد چون دید کان خوبچهر
ملکزاده را جوید از بهر مهر
۷۲
شبی خانه از عود پرطیب کرد
یکی بزم شاهانه ترتیب کرد
چو آراست آن بزم چون نوبهار
نشاند آن گل سرخ را بر کنار
شد آورد شاهِ نظربسته را
مهی از دَم اژدها رسته را
۷۵
ز رخ بند برقع برانداختش
در آن بزمگه بر دو بنواختش
ملکزاده چون یک زمان بنگرید
می و مجلس و نُقل و معشوقه دید
از آن دوزخ تنگ تاریک زشت
همش حور حاصل شده هم بهشت
۷۸
چه گویم که چون بود ازین خرمی
بود شرح از این بیش نامحرمی
شهنشه چو گفت شبان کرد گوش
به مغز رمیده برآورد هوش
برآسود از آن رنج و آرام یافت
کزان پیر پخته می خام یافت
۸۱
درین بود خسرو که از بزم خاص
برون آمد آوازهای بر خلاص
که آن مهربان ماه خسرو پرست
به اقبال شه عطسهای داد و رست
شبان چون به شه نیکخواهی رساند
مدارای شاهش به شاهی رساند
۸۴
کسی را که پاکی بود در سرشت
چنین قصهها زو توان درنوشت
هنر تابد از مردم گوهری
چو نور از مه و تابش از مشتری
شناسنده گر نیست شوریدهمغز
نه بهره شناسد ز دینار نغز
۸۷
کسی کاو سخن با تو نغز آورد
به دل بشنوش کان ز مغز آورد
زبانی که دارد سخن ناصواب
به خاموشیش داد باید جواب