امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸ - استقبال از کمال خجندی

چشم تو برانداخت به می، خانه ما را

بگشود به رندی در میخانه ما را

از دیده و دل چند خورم خون خود، آخر

سنگی بزن این ساغر و پیمانه ما را

۳

گر بگذری ای باد بدان زلف چو زنجیر

زنهار بپرسی دل دیوانه ما را

هر شب من و اندوه تو و گوشه محنت

کاقبال نداند ره کاشانه ما را

آن بخت نداریم که یک شب مه رویت

روشن کند این کلبه ویرانه ما را

۶

حقا که به افسون دگرش خواب نیاید

هرکس که شبی بشنود افسانه ما را

از تاب غمت سوخت به حسرت دل شاهی

ای شمع تو آتش زده پروانه ما را