چشم تو برانداخت به می، خانه ما را
بگشود به رندی در میخانه ما را
از دیده و دل چند خورم خون خود، آخر
سنگی بزن این ساغر و پیمانه ما را
۳
گر بگذری ای باد بدان زلف چو زنجیر
زنهار بپرسی دل دیوانه ما را
هر شب من و اندوه تو و گوشه محنت
کاقبال نداند ره کاشانه ما را
آن بخت نداریم که یک شب مه رویت
روشن کند این کلبه ویرانه ما را
۶
حقا که به افسون دگرش خواب نیاید
هرکس که شبی بشنود افسانه ما را
از تاب غمت سوخت به حسرت دل شاهی
ای شمع تو آتش زده پروانه ما را