اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۲

ای ز آفتاب روی تو روشن جهان جان

وز پرتو جمال تو تابان شده جهان

اندر نقاب شاهد رویت نهان هنوز

وصف جمال او بجهان گشاه داستان

۳

بگشای دیده زاهد و بنگر که ظاهرست

عکس جمال دوست زمرآت جسم و جان

بویی ز عاشقی نشنیدست عاشقی

کاندر طریق عشق نبودست جان فشان

ازنام وصل یافت نشانی کسی که او

از خود ببزم وصل بکل گشت بی نشان

۶

این طرفه بین که یار در آغوش و من چنین

در جست و جوی او بجهان گشته ام دوان

لذت ببین و عیش که عمری ز جور یار

هرگز ز دست غصه نبودم دمی امان

بیرون ز شرح جلوه روی تو دیده ام

زان رو ز وصف حسن تو کوتاه شد زبان

بنگر علو مرتبه از محض موهبت

دارد مکان همیشه اسیری بلامکان