ما ز تاب حسن او شیدا و حیران گشتهایم
همچو زلف بیقرار او پریشان گشتهایم
زآتش سودای جانان تا دل و جانم بسوخت
هم به یُمن درد عشقش عین درمان گشتهایم
از جمال روی ساقی مست و لایعقل شدیم
وز شراب لعل اومدهوش و حیران گشتهایم
جز لقای دوست جانم را نباشد وایهای
بی دل و دین ما ز بهر وایهای جان گشتهایم
گر حجاب جان سالک کفر زلف یار بود
ما به کفر زلف او واقف ز ایمان گشتهایم
گه به دیر و گه به کعبه گه به مسجد گه کنشت
در همه اطوار ما جویای جانان گشتهایم
پرتو خورشید رویش ظلمت ما محو کرد
تازتاب نور او چون ماه تابان گشتهایم
جای ما در سایه پیر خرابات آمدهست
شاهد و می را چو ما پیوسته جویان گشتهایم
ای اسیری تا جمال روی جانان دیدهایم
فارغ از قید بهشت و حور و غلمان گشتهایم