اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱

یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب

جام می برکف و می گفت خذوا یا احباب

جام جم کی بنظر آرد و لذات دو کون

هرکه یک جرعه بنوشید از آن باده ناب

هرکه از پرده پندار نیامد بیرون

روی آن یار کجا بیند و آن جام شراب

مجلسی بس عجب و عشرت و عیش است و طرب

ساقی و جام می و مطرب و آواز رباب

یار بی پرده بما روی نماید هردم

بخدا یکسر مو نیست مرا هیچ حجاب

گرچه هر ذره بود پرده خورشید رخست

شاهد حسن ترا بین که چو ما هست نقاب

ای که جوئی ز ورق دانش و اسرار یقین

بخدا در دو جهان نیست چو تو هیچ کتاب

طالع سعد کجا دولت بیدار کجاست

تا شبی طلعت چون ماه تو بینیم بخواب

گر تو جویای لقایی و طلبکار وصال

راه رندان طلب و زود اسیری دریاب