دانسته بخت زلف ترا انتخاب کرد
چندان که شب دراز شد او نیز خواب کرد
ای دل به پشت گرمی اشک اینقدر مسوز
خونابه کی تلافی سوز کباب کرد
سیری نداشت نرگست از خون ما چه شد
بیمار را طبیب مگر منع آب کرد
معشوق اگرچه پرده نشین شد نهان شد
غیرت به روی آب نقاب از حباب کرد
دایم چو شیشه باده به تکلیف خوردهایم
اکنون مرا تغافل ساقی کباب کرد
پیر مغان جزای عمل زود میدهد
تا توبه کردهام به خمارم عذاب کرد
کلک سخن طراز، رگ خواب بخت بود
زآن دام که من گرفتمش آهنگ خواب کرد
دایم کلیم چون مزه از می جدا نباش
ما را چو بخت شور طفیل شراب کرد