درِ صد زخم جفا زان مژه بر دل باز است
غمزه زان ناوک کج سخت درست انداز است
هرکه خودبین و خودآرا ز هنر بیخبر است
همچو طاووس که پر زینت و کم پرواز است
۳
سر توحید ز زنجیر شود معلوم است
صد دهان نغمه سرا باشد و یک آواز است
دخل بیجا ندهد غیر خجالت اثری
تیر کج باعث رسوائی تیرانداز است
طوطی آن روز که منقار به خون رنگین کرد
گشت روشن که چه روزیّ سخنپرداز است
۶
دیده بگشا که هم امروز بوَد روز جزا
زنگ آئینه سزا یافتن غماز است
در وفا طایر تصویر توان گفت مرا
بستهٔ یک چمنم دائم و بالم باز است
چون دل مرده شود زنده ز تأثیر سخن
این گهر گرنه کلیم از صدف اعجاز است