کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

درِ صد زخم جفا زان مژه بر دل باز است

غمزه زان ناوک کج سخت درست انداز است

هرکه خودبین و خودآرا ز هنر بی‌خبر است

همچو طاووس که پر زینت و کم پرواز است

۳

سر توحید ز زنجیر شود معلوم است

صد دهان نغمه سرا باشد و یک آواز است

دخل بیجا ندهد غیر خجالت اثری

تیر کج باعث رسوائی تیرانداز است

طوطی آن روز که منقار به خون رنگین کرد

گشت روشن که چه روزیّ سخن‌پرداز است

۶

دیده بگشا که هم امروز بوَد روز جزا

زنگ آئینه سزا یافتن غماز است

در وفا طایر تصویر توان گفت مرا

بستهٔ یک چمنم دائم و بالم باز است

چون دل مرده شود زنده ز تأثیر سخن

این گهر گرنه کلیم از صدف اعجاز است