رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ دوم در ذکر فضلا و محقّقین حکما » بخش ۴ - ابوالقاسم فندرسکی قُدِّسَ سِرُّهُ

اسم شریف آن جناب میرابوالقاسم و فندرسک قریه‌ای است مِنْاعمال استراباد. وی وحید عصر و فرید عهد خود بوده، بلکه در هیچ عهدی در مراتب علمی خاصه در حکمت الهی به پایه و مایهٔ ایشان هیچ یک از حکما نرسیده. جامع معقول و منقول و فروع و اصول بود وبا وجود فضل و کمال اغلب اوقات مجالس و موانس فقرا و اهل حال بود و از مصاحبت و معاشرت اهل جاه و جلال احتراز می‌فرمودو بیشتر لباس فرومایه و پشمینه می‌پوشید و به تحلیه و تصفیهٔ نفس نفیس خویش می‌کوشید. همواره از مجالست اعزّه و اعیان مجانب و با اجامره و اوباش مصاحب بود. این معنی را به سمع شاه عباس صفوی رسانیدند. روزی در اثنای صحبت، شاه به میر گفت که شنیده‌ام بعضی از طلبهٔ علوم در سلک اوباش حاضر و به مزخرفات ایشان ناظر می‌شوند. جناب میر، مطلب را دریافته، گفت: من هر روزه در کنار معرکه‌ها حاضرم. کسی را از طلاب در آنجا نمی‌بینم. شاه شرمسار شده، دم در کشید، مدّتی به سفر هندوستان رفت و در آن بلاد به اندک چیزی ملازمت می‌کرد. چون سرّ حالش فاش گردیده راه بلد دیگر می‌پیمود. غرض، آن جناب حکیمی بزرگوار و فاضلی والاتبار بود و کمال تجرد را داشت. در دبستان آمده که بدو گفتند که چرا به حج نمی‌روی؟ گفت: در آنجا باید به دست خود گوسفندی کشت و مرا دشوار است که جانداری بی جان کنم. کرامات و مقامات آن جناب زیاده از حد تحریر است. مرقدش در اصفهان مشهور است:

مِنْقصایده قُدِّسَ سِرُّه

چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستی

صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی

صورت زیرین اگر با نردبان معرفت

بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی

این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری

گر ابونصرستی وگر بوعلی سینا ستی

جان اگر نه عارضستی زیر این چرخ کهن

این بدن‌ها نیز دایم زنده و برپاستی

هرچه عارض باشد آن را جوهری باید نخست

عقل بر این دعوی ما شاهدی گویاستی

می‌توانی گر زخورشید این صفت‌ها کسب کرد

روشن است و بر همه تابان و خود تنهاستی

صورت عقلی که بی پایان و جاویدان بود

با همه هم بی همه مجموعه و یکتاستی

جان عالم خوانمش گر ربط جان داری به تن

در دل هر ذره هم پنهان و هم پیداستی

هفت ره بر آسمان از فوق ما فرمود حق

هفت در از سوی دنیا جانب عقباستی

می‌توانی از ره آسان شدن بر آسمان

راست باش و راست رو کانجا نباشد کاستی

هرکه فانی شد به او یابد حیات جاودان

ور به خود افتاد کارش بی شک از موتاستی

این گهر در رمز دانایان پیشین سفته‌اند

پی برد در رمزها هر کس که او داناستی

زین سخن بگذر که او مهجور اهل عالم است

راستی پیا کن و این راه رو گر راستی

هرچه بیرونست از ذاتش نیابد سودمند

خویش را او ساز اگر امروز وگر فرداستی

نیست حدی و نشانی کردگارپاک را

نی برون از ما و نی با ما و نی بی ماستی

قول زیبا نیست بی کردار نیکو سودمند

قول با کردارِ زیبا لایق و زیباستی

گفتن نیکو به نیکویی نه چون کردن بود

نام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستی

این جهان و آن جهان و بی جهان و با جهان

هم توان گفتن مر او را هم از آن بالاستی

عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان

حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی

نفس را چون بندها بگسست یابد نام عقل

چون به بی بندی رسی بند دگر برجاستی

گفت دانا نفس ما را بعد ما حشر است و نشر

هر عمل کامروز کرد او را چرا فرداستی

گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود

در جزا و در عمل آزاد و بی همتاستی

نفس را نتوان ستود او را ستودن مشکلست

نفس بنده عاشق و معشوق آن مولاستی

گفت دانا نفس هم با جاه و هم بی جاه بود

گفت دانا نفس نی بی جاه نی با جاستی

گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بود

گفت دانا نفس بی انجام و بی مبداستی

این سخن‌ها گفت دانا و کسی از وهم خویش

در نیابد این سخن‌ها کاین سخن معماستی

گفت دانا نفس را وصفی بیارم گفت هیچ

نه به شرط شیء باشد نه به شرط لاستی

بیتکی از بومعین آرم در استشهادِ وی

گرچه او در باب دیگر لایق اینجاستی

هر یکی بر دیگری دارد دلیل از گفته‌ای

در میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستی

کاش دانایان پیشین می‌بگفتندی تمام

تا خلاف ناتمامان از میان برخاستی

هر کسی چیزی همی گویدبه تیره رای خویش

تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی

خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی است

خواستی باید که بعد از وی نباشد خواستی

٭٭٭

ندانم کز کجا آمد شد خلق است می‌دانم

که هردم از سرای این جهان این رفت و آن آمد

رباعی

کافر شده‌‌ام به دست پیغمبر عشق

جنت چه کنم جان من و آذر عشق

شرمندهٔ عشق روزگارم که شدم

درد دل روزگار و درد سر عشق