ز من عشق است هندستان زمین را
که عشق آنجاست مذهب کفر و دین را
گلستان گل جاوید عشق است
که صاحب طالعش خورشید عشق است
محبت آفتاب و برج شیر است
هوایش هم از این رو گرمسیر است
بهشتی کشوری از جان سرشته
در او حسن و وفا حور و فرشته
محبت را به رضوانی نشانده
به در تشویش دربانی نمانده
خس و خاشاک او از عشق مست است
در و دیوار او عاشقپرست است
نروید زین زمین برگ گیاهی
که نبود میل او با کهربایی
اثر بین کز جمادات است آهن
به جذب سنگ چون در میدهد تن
به هفت اقلیم از عشّاق دلریش
نمیرد کس به مرگ دلبر خویش
ندارد هیچ کس بیش از دو کس یاد
که کس جان داد جز مجنون و فرهاد
درین کشور عروس نارسیده
ز جفت خود همی نامی شنیده
به مرگش لب نجنباند سخن را
نسازد تا نسوزد خویشتن را
زن است و میکند کار جوانمرد
کزو هنگامۀ پروانه شد سرد
به مردن عاشقان بیاختیارند
ولی معشوق اینجا جان سپارند
چو سوزد آبگین در آتش هوم
کجا باشد شمار سوزش موم
همی بینم بسی هندی نژادان
که خود را بر صنم سازند قربان
رواج عشق کفر خود فزایند
به جان دادن جوانمردی نمایند
به نام حق کسی کم زر فشاند
خوش آن همت که بر بت سر فشاند
درین صحرا بسی مرغاند آزاد
کز ایشان چون یکی شد صیدِ صیاد
نپرّد جفت او، نی برکنَد دل
شود خود نیز تا با جفت بسمل
به آب عشق، خاک هند تر شد
چه جای آدمی مرغان اثر شد
ببین جامک به عشق آب باران
ننو شد گرچه باشد آب حیوان
وفا قربان این آب و هوا شد
که مرغ این چمن ماهی وفا شد
مرا باید ز هندوستان سخن گفت
که با عشق است خاک این زمین جفت
از آن گفتم حدیث رام و سیتا
نه این افسانه، تاریخ است اینجا