عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزل‌ها » شمارهٔ ۴ - بلای هجر

بلای هجر تو تنها همان برای منست

چه جرم رفت که یک عمر این جزای منست

من این که قیمت وصل تو را ندانستم

فراق آنچه به من می‌کند سزای منست

برای خاطر بیگانگان نپرسد کاین

غریب از وطن آواره آشنای منست

بریز خونم و اندیشه از حساب مکن

بحشر دیدن روی تو خونبهای منست

مرا ز روی نکو منع کی توان کردن

که این معالجه درد بی‌دوای منست