ای مهین خواجه در وزارت تو
خلق یک سر خوشند و من غمگین
دومه افزون بود که ننهادم
سر بیفکر و غصه بر بالین
بیتالاحزان شدهست خانه من
بس درین خانه مردمند غمین
من غنی بودم و نمود مرا
سفر اصفهان چنین مسکین
خسرو و اصفهان نکو دیدم
خسرو ار آن اگر صفاهان این
آفرین بر روان شیرویه
باد بر دخمه شکر نفرین
در شگفتم که چون برفت از دست
آن همه زیب و زیور و آذین
چون بر این روزگار خود نگرم
دودم از دل رود به چرخ برین
پیش از اینم زمانه فرخ بود
ای خوشا آن زمانه پیشین
همه اسباب عیشم آماده
خانه عالی و صحن خانه گزین
خاطرم خرم از کتاب و قلم
منظرم تازه از گل و نسرین
فرشها داشتم همه زر تار
مبلها داشتم همه زرین
نرد و شطرنجم از صنایع هند
قلم و کاغذ از بدایع چین
میزها خوب و پردهها مرغوب
حوضم از سنگ و آینه سنگین
دف و نی بیحساب در تالار
خم می بیعدد به شیب زمین
ارگ و بربط گذشته از آحاد
تار و دنبک رسیده تا عشرین
جامههای دیم خز و سنجاب
جامهای میام همه سیمین
اسبها در طویلهام بسته
همه را پایبند و رشمه و زین
در قشنگی کتابخانه من
شده همچون نگارخانه چین
هر کجا اهل دانش و ادراک
شده در بزم بنده صدرنشین
طبخ مازندرانی و رشتی
سفرهام را نموده عطرآگین
نان و انگور سفرهام به صفا
قرص خورشید و خوشه پروین
چشم از خواب ناز نگشودم
جز به روی بتی چو حورالعین
الغرض داشتم بساطی خوش
شسته و رفته در خور تحسین
سفر اصفهان چو پیش آمد
به خزان شد حواله فروردین
همه بر باد رفت و من ماندم
با گلیمی به زیر سقف گلین
هر سحر وامخواه بر در من
به تقاضای وام کرده کمین
از در خانه پا برون ننهم
تا نکو ننگرم یسار و یمین
خادم مهوشی که پیشم بود
پیش با صد تجمل و تمکین
مهربان، دلنواز، آقادوست
خوشزبان، خندهرو، گشادهجبین
به تقاضا نکرده لب را باز
کردی از بوسه کام من شیرین
حالیا هر سحر به جای دو زلف
پیشم افکنده بر دو ابرو چین
من ز وصلش ز بیزری بیزار
میکند فقر مرد را عنین
هر سحر زر طلب کند از من
من ز خجلت فکنده سر به زمین
گویم ای شوخ غم مخور چندان
لابم ای ماه بد مکن چندین
خواجه چون شرح حال من شنود
زود تکلیف من کند تعیین
حال ای خواجه مبارکفال
مهرخوِ پاکدلِ مبارکدین
ای ترا روی و خوی هر دو نکو
ای ترا قول و عهد هر دو متین
من بسی دیدهام بزرگان را
کردهام خدمت کهین و مهین
تو چنانی که بعد سیصد قرن
به تو ناید در این زمانه قرین
همّتی کن که باز برگردد
مر مرا آن تعیش دیرین
وان چنان کن که بعد از این دیگر
نشوم جز به منّت تو رهین
هم مخواه آن که بهر یک خدمت
ببرم صد تعنت و تهجین
گه دهم زحمت فلانالملک
گه کشم منت فلانالدین
چند گویم ادیب را که بیا
شرح حالم به خواجه کن تبیین
چند گویم عماد کاری کن
چند خوانم به گوش خر یاسین
خواستی قطعه تقاضایی
گفتم این قطعه همچو دُر ثمین
بر نگردم به خانه تا ندهی
دستخط حکومت قزوین
تو هم ای خواجه از خر شیطان
مهربانی کن و بیا به زمین
تا گذشته است و بگذرد ناچار
بس شهور و سنین به خلق زمین
روزگار بقای عمر تو باد
آنچه باقی است از شهور و سنین