چو لاله با چمن حسن و عشق، خوست مرا
می مجاز و حقیقت به یک سبوست مرا
ز نکهت نفسم میدمد بهار، که دل
ز داغ عشق تو چون نافه مشکبوست مرا
به گرد بام و درم دیر و کعبه میگردد
از آن زمان که به درگاه عشق، روست مرا
ز خود تهی شدهام چون نی و ز ناله پرم
خروش درد تو پیچیده در گلوست مرا
عقیق صبر، زبانم به کام حسرت سوخت
مکیدن لب لعل تو، آرزوست مرا
گدای عشقم و ناید فرو به مهر سرم
می چو آتش سوزنده در سبوست مرا
به راه صبح ندارم چراغ دیده، حزین
که داغ بر جگر و سینه بیرفوست مرا