جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳

بیخود فتم هرجا روان آن قد رعنا بنگرم

چون بگذرد خیزم نشان بر خاک ازان پا بنگرم

زانجا که روزی دیدمش باشم گریزان چون کنم

بی او نباشد طاقتم کانجا روم جا بنگرم

از دیدن او چون مرا مانع شود دیوار و در

گریان ز شهر آیم برون گلهای صحرا بنگرم

خواهم به طوفان بلا عالم تهی از دیگران

تا گه گهی آن روی را باشد که تنها بنگرم

می میرم از یک دیدنش هان ای رقیب از مرگ من

می خواهی از رخسار او برقع بکش تابنگرم

امروز دیدم روی او مشکل که تا فردا زیم

چندان امان ده ای اجل تا بخش فردا بنگرم

آنچ از غم او می کشم حاشا که از وی چون رهم

بر کوی خوبان بگذرم در روی زیبا بنگرم

با آه خود دارم هوس هر شب شدن بر آسمان

تا بی لب جانبخش او حال مسیحا بنگرم

جامی نبینم حاصلی در کوی او عشاق را

جز آب چشم و دود دل چون زیر و بالا بنگرم